نوشته: دکتر سپیده حبیب
سفرنامه
گویند روزگاری جمعی از پارسیزبانان در رکاب امیری که بخارا نام از او داشت، قصد دیار ازبکان کردندی. چون روز برآمدی مردی نژاده آنان را به خط اندر آوردی و پند در دادی که گام یکی کنید و دور نیفتید که رهزنان در کمینند و کدام رهزن تیزتر از زمان که عمر از کف میرباید.... و مردمان افتان و خیزان کوی به کوی از پیاش برفتندی و چون چشم و گوش به وی دادندی، مدهوش و حیران بر جای ماندندی که در حال مردی از اهالی کوهستان و شیخی از یاران مقیم به میان آمدندی و مردمان را هوش به جای آوردندی. و چون شب فرو میافتاد، در شهر پور سینا، زکریا را یاد کردندی. پس آشناییها برآمد و دوستیها پا گرفت و از پس هفت شب و هفت روز مردمان به خان و مان خویش بازگشتندی ولی چه بازگشتی که روح در سمرقند گرو نهادند و دل در بخارا که تا دگر روز و دگر فرصت گرو بازستانند.
آرزوی تندرستی امیر بخارا و همه همراهان و امید به دیداری دیگر
دوشنبه سیام شهریور ۱۴۰۵
Post #12072
4.51K

- ❤ 154
- 👎 2