من برایش از عشق گفتم، به امید آنکه روزی، میان تمام واژههایم، نام مرا بهجای عشق صدا بزند؛ به امید آنکه شاید روزی بفهمد تمام آنچه از دوست داشتن میگویم، اعترافیست که جرئت گفتنش را ندارم.
اما نمیدانستم من در تمام آن لحظهها، تنها آینهای بودم برای انعکاس احساسی که او به خورشید داشت. من از عشق میگفتم و او، بیآنکه بداند، از چیزی حرف میزد که هرگز نمیتوانست مرا در آن جای دهد. من در واژههایش دنبال نشانی از خودم میگشتم، در نگاهش به دنبال جرقهای که ثابت کند شاید من هم برایش کمی بیشتر از دیگرانم؛ غافل از آنکه تمام آن گرما، تمام آن شوق و تمام آن ستایش، از آن خورشیدی بود که در آسمان او میدرخشید، نه دریایی که در تاریکی دوست داشتنش میسوخت.
چه تلخ است که آدمی تمام جانش را در وصف عشق کسی بریزد به امید آنکه روزی مخاطب آن عشق شود ؛ اما در پایان بفهمد تمام آنچه شنیده، تنها روایتی بوده از دوست داشتن دیگری.
Post #1578
2
Forwarded from 𝕯𝖊𝖊𝖕 𝖎𝖓 𝖙𝖍𝖊 𝖔𝖈𝖊𝖆𝖓
من برایش از عشق گفتم تا شاید عاشقم بخواند، اما او در تمام واژههایم، تنها خورشیدش را میدید؛ و دریا چه ناآگاهانه، احساسی را زمزمه میکرد که هرگز سهمش نبود.