در آستانهی روضه🖤🕊
سفرنامه اردوی جهادی میناب _ قسمت دوم
صدای محزون علی فانی در فضا میپیچد: «حسین... حسین...»
مادرها با لباسهای محلی، بالای سر آوارها نشستهاند و در سکوتی مرگبار، برای کودکانشان لالایی میخوانند.
اینجا تماما آوار است ... آوار...بغض... سکوت سنگینِ مدرسه در اول مهر... و شرمی که بر پیشانی این مدرسه مهر خورده است.
شرمنده، روی پدرِ ماکان؛ که امروز گردِ مدرسه طواف میکند. دستها را قلابِ سرش مینماید و چشم از مدرسه میدوزد. نگاهش را به زمین دوخته تا نبیند، تا نشنود؛ تا جای خالی ماکان در اولین روز مدرسه، به صورتش سیلی نزند.
شرمنده، روی مادرِ محمد صدرا؛ پسربچهی نهساله ای که زیر آوار، نفس کم آورد و آرزوهایش سوخت. مادرش وقتی به دم مدرسه رسید، زانوهایش خالی شد؛ چند قدم را هروله کنان میرفت و بعد بر خاک میافتاد، بلند میشد و باز میافتاد. خودش را به کنار نمازخانه رساند و با تمام وجود، پسرش را فریاد زد. اما دیگر محمد صدرا نبود.
شاید اگر آن انگشتر را با اصرار به دستش نمیکرد، هرگز تفحص نمیشد.
اینجا، سراسر شرم است و شرمندگی.
وقتی با مادرِ شهیدی مواجه میشوی که در گلزار، سرش به سنگ مزار پسرش تکیه داده و با لالاییِ محلی، با او سخن میگوید، شرمنده میشوی.
یا وقتی سوختگیِ سر و صورت محمد را میبینی و قلبت سنگین میشود؛ انگار یک دنیا داغِ کربلایی، بر دوشِ پسرکِ هفتسالهی بیدفاعی افتاده باشد.
خاله خدیجهاش، معلمِ همان مدرسهی مظلومی بود که او و خواهرش در آن جا درس میخواندند.
اولین صدای انفجار، خاله را به دفتر معاونت دانشگاه کشاند؛ جایی در طبقه سوم که هنوز آسیب ندیده بود. او محمد را آنجا گذاشت و دواندوان به سمت زهرا رفت. محمد ابتدا در سکوت پناه گرفته بود، اما با انفجار بعدی، پرتاب شد و آتش به جانش نشست.
بدن نحیفش داشت میسوخت.
صدای نالهی همکلاسیاش او را به تقلا انداخت تا او را نجات دهد. رقیه را در چند قدمی خود دید. محمد و رقیه به سختی به پایین رسیدند؛ باید از هم جدا میشدند اما آتش، دستان شان را به هم قفل کرده بود...
آه!
آه از درد عظیمی که این دو کودک تاب آوردند..
بی شک این داغ، بر چهرهی بیآبروی کودکان خواران اپستین، شرمی دوچندان میافزاید.
و اکنون از آن مدرسه، تنها خرابهای مانده است که مادرها هر روز دورش جمع میشوند؛ با کودکانشان حرف میزنند، خاک را نوازش میدهند و با محبتِ مادری، به پایش جرعهای عشق میریزند؛ به امیدِ اینکه شاید، فرزندانِ مفقودشان را به آنها برگرداند.
امروز، اول مهر است.
چند قدم آنطرفتر از این روضه، چند قدم آنطرفتر از سنگ و خاکی که تکههای کودکان را در خود دارد، مدرسه شجره طیبه جدید دایر شده است. فرم صورتیِ دختربچهها، وقتی از مقابل مادرِ زهرا عبور میکنند، بغض او را میترکاند. کیفهای کوچکِ صورتی، بوی معصومیت کودکان را میدهند و جوّ اینجا را دگرگون کردهاند. مادرها با بغض و حسرت به قامت دانش آموز ها مینگرند، گویا هر کسی در چهرهی این کودکان معصوم، دنبال ردی از کودکِ از دست رفتهی خود میگردد.
اما از مدرسه میناب، تنها این تحفهها باقی مانده است: قیچی و پرچمی که خون بر آنها پاشیده، چند برگ بیجان از نخلِ سوخته، و تکههای خاک و سنگِ محوطهی آوار.
امروز، سنگینترین روزِ عمر هر جهادگری است که در میناب نفس میکشد. به عکسهای دورتادور مدرسه نگاه میکنم؛ از عکسهای همه شهدا، نواری درست کردهاند که دورِ این خرابهها پیچیده است.
از وقتی آمدهایم، بغض گلوگیرم شده است. اگر میتوانستم، بزرگترین بلندگوی دنیا را برمیداشتم و با تمام توانم فریاد میزدم:
«بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ؟»
📜 چهارشنبه ۱ مهرماه
✍🏻 وجیهه رضازاده جودی
#ميناب🎒
🇮🇷 رسانه بسیج دانشجویی
دانشکدگان فارابی دانشگاه تهران 🇮🇷
@bs_ut_pf
Post #4373
171
بسیج دانشجویی دانشکدگان فارابی دانشگاه تهران Photo
- 🕊 8
- ❤ 4