— نگاشته ای از کسی که در سکوت ، رازهای حقیقت را فاش کرد...
یک دلهره و اضطراب عجیب درونم دارم که هیچ دلیل محکمی برایش پیدا نمیکنم. از خودم و زندگیام شرمگینم؛ از اینکه به آن چیزهایی که میخواستم تا بیستویکسالگی به دست بیاورم، نرسیدهام. به گمانم، نه آنقدر که باید قوی و شجاع بودم و نه آنطور که میخواستم شد...
دلم میخواهد حنا بر دستانم بزنم، سیاه بر تن کنم و به دور جسد آرزوهایم برقصم؛ آرزوهایی که خاکسترشان در آسمان آبی شناور است...
از میان تمام احساساتم، تنها عشق به او و اندکی اهمیت و توجه به عزیزانم مانده است و باقی آنچه درونم میگذرد، در استرس، ترس از آیندهای نامعلوم و حسرت فرصتهایی که از دست دادهام، خلاصه میشود...
احساس خفگی میکنم؛ آنقدر شدید که گویی کسی گلویم را گرفته و فشار میدهد، اما خفهام نمیکند؛ بلکه اجازه میدهد بهسختی نفس بکشم...
من خسته نیستم، کلافهام؛ از این همه ابهام و از محروم ماندن از خیلی چیزها...
کاش میتوانستم هر وقت دلتنگش میشوم، او را در آغوش بگیرم...
کاش میتوانستم کنارش باشم، اما نمیتوانم و از لمس دستان زیبایش محرومم...
کاش نشانهای از آینده داشتم؛ نشانهای که بگوید آیا این روزگار تلخ و مبهم بالاخره به پایان میرسد یا نه...
امیدم با ترس گره خورده است. ساده بگویم، در عین امیدواری میترسم ناامید شوم؛ میترسم نشود آنچه که میخواهم بشود...
Post #843
20
Forwarded from رنـگِــ خـامـوشـی (𝘼𝙠𝙖)
1405٫07٫16
- ❤ 4