من هم روزگاری فکر میکردم عشق همه چیز را حل میکند. بعدها فهمیدم عشق به احترام بند است. احترام به شعور، به شخصیت، به محبت، به زمان و به علاقهمندیهای کسی که دوستش داری. عشق بدون احترام شاید ایجاد شود، اما دوام نمیآورد.
عادت داشت نوک خودکار را بین لبهایش بگیرد. یک روز جامدادیاش را دزدیدم و تمام خودکارهایش را بوسیدم. میدانم صورت خوشی ندارد ولی عصر خودمانیای بود؛ فقط من و خودکارها... وقتی بابا آمد خانه ازم پرسید چرا لبهایم آبی شده؟ میخواستم بگویم برای این که او آبی مینویسد. همیشه آبی...