«تو تماممنی؛ نه فقط بخشی از من، نه فقط گوشهای از زندگیام، نه تکهای از قلبم؛ تمام من پر شده از تو.»
عجیب است، نه؟ اینکه آدمی بتواند بدون آنکه در کنارت باشد، در تمام لحظههایت حضور داشته باشد. در آهنگی که گوش میدهی، در خیابانی که قدم میزنی، در خوابهایی که نیمهشب از آنها بیدار میشوی.
من تو را در تمام چیزهایی پیدا میکنم که هیچ ربطی به تو ندارند.
امروز، وقتی باران گرفت، بیاختیار لبخند زدم؛ چون یادم آمد چقدر باران را دوست داشتی. بعد ناگهان یادم افتاد که دیگر نیستی تا دربارهاش با تو حرف بزنم.
میدانی سختترین بخش دوست داشتنت چیست؟
اینکه جهان برای همه به اندازهی کافی بزرگ است، اما برای من، بدون تو، انگار هیچ جایی برای ماندن ندارد.
و من هنوز نمیدانم اسم این احساس عشق است یا دلتنگی؛ فقط میدانم اگر روزی از من بپرسند چه چیزی از زندگیات باقی مانده، آرام میگویم:
«همهچیزم... و آدمی که دیگر ندارمش.» 🌘
https://t.me/Bmad71