.......دور سرت بگردم.....
نمیدونم راستش چی بگم ، تو هیچ وقت ناراحتمون نمیکنی ولی اگر با بودن اینجا حالت بد تر میشه....خوب چی بگم....شاید رفتن بهترین باشه برات.....
شاید کمک زیادی ازمون بر نیاد ولی هستیم
Post #3060
9
𝖱𝖾𝗌𝗍 راستش از واقعیت فرار کردم و اومدم اینجا تا حالم بهتر بشه ولی اینجا یه فشار بیشتره انگار من اصن ثباتی ندارم کاشکی جسمی بود ولی روحمه توی زندگیم خیلی آسیب دیدم خیلی شکستم دیگه چیزی ازم نمونده ک اینجا هم خورد شه واقعا نمیتونم ادامهش بدم واقعیت رو باید ببرم جلو چون باید زندگی کنم بخاطر مامانم هر روز بیشتر از قبل سخت میشه همه میگن به همون اندازه ک روزهای بد میبینی خوبی در راهه نه این برعکسه من تا وقتی آبجیم بود زندگیمو کردم تا وقتی بود خوبی های زندگی رو دیدم از اینجا به بعد برای من فقط بدی هست که پیش میاد عذاب وجدان حسرت هرچیز دیگه نمیخوام اینجا بشه خونهای که ناراحتتون کنه پس میرم که تو خلوت و تاریکی خودم بمونم