و اما عزیز من،
کاش نامههایم را فقط اشکهایم نمیخواندند
و دستهایم را سوز سرما لمس نمیکرد.
کاش تو میماندی و من زندگی را همراه تو میگذراندم.
بعد از تو دیگر اینجا هیچچیز برای بودن مرا وادار نمیکند
و تو آخرین تلاش من برای زنده ماندن و سبز ماندن بودی.
حال از سبزی برگهایم تنها نارنجیِ مایل به زرد مانده.
بابابزرگ میگفت:
«هر وقت نارنجی روی گلبرگهایت نشست، بدان که حالشان خوب نیست
و زمان پژمرده شدنشان نزدیک است.
اگر به آنها توجه نکنی، میمیرند باباجان.»
حال من نزدیک است بمیرم
و از تو هم تنها سوز صدای داریوش مانده که میخواند:
«اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد،
تا قیامت دل من گریه میخواد.»
کاش اینگونه تمام نمیشد.
کاش ما هم مانند آدمکهای دیگر واقعاً کنار هم بودیم؛
نه فقط در نامههایم بزور «ما» کنار هم باشیم
و «من و تو» خوانده شویم.
Post #2757
9
Forwarded from 𝘊𝙖𝙨𝙖𝙣𝙤𝙫𝙖 (Rest) (𝑴𝘢𝘳𝘴𝘪)