Post #9991
5
احساسات عزیزم، من فقط دلم میخواد برگردم و گوشهای خودم رو تو آغوش خودم که به همه زخمهام هم نمیرسه، بگیرم و فقط تماشاگر این آشفتگی و جنگ و جدل بشم. من شماها رو دوست دارم. زندگیم رو اونجور که قلبم رو روشن میکنه برام رنگ میکنید. گاهی سربهسرم میذارید و گاهی هم اشتباه میکنید و همگی با هم ساکت میشیم درموردش اما باز هم با همدیگه هستیم و کم کم بلند میشید تا رنگهای تازه و قدیمی رو برام زنده کنید. البته همهی اینها کمی برای قبلاترهاست. میدونید چی میگم؟ من خسته شدم و انرژی کافی ندارم. انگار که دیگه باهم نیستیم؟ شاید. اما هر روز میبینم که دارید سعی میکنید هم رو کنار بزنید، زمین بزنید و فقط خودتون باشید درصورتی که اینجور کار نمیکرد. نه؟ وسط خندههام، غم و دلتنگی چرا جیغ میکشن؟ مگه باهم حرف نزده بودیم؟! چرا غولی رو اذیت میکنید؟ اون چی کار کرده آخه؟ چرا فقط اون رو آروم نمیکنید و این پراکندگی رو کمتر نمیکنید؟ پس قبلا چجور باهم رنگ میزدیم همهچیز رو؟ این رنگهای مرده چرا کمتر نمیشن؟ چرا گذاشتید حسی رو که تبعید کرده بودیم تو کورترین نقطه، راهش و صداش رو باز کنه به همهجای افکارم؟ چرا نمیذارید منم حرف بزنم؟ مگه ما همدیگه رو پیدا نکرده بودیم؟ پس خب کی این همه آشوب درست شد؟ تقصیر کیه؟ اصلا مقصر رو کاری نداریم، ولی مگه خودتون از این همه در هم ریختگی خسته و آزرده نمیشید؟ من خسته شدم. خیلی هم خسته شدم. ترجیح میدم یا همین گوشه بشینم و بذارم اون رنگای بدترکیب کار خودشون رو بکنن یا همتون رو بندازم بیرون درحالی که دلم میخواد باز برگردیم پیش همدیگه با تمام دردسر و گیج و ویجیهای ریزه میزهش. اما حالا این همه جیغ و فریاد و سکوتهای ناآروم، تو گوشهای من چیکار میکنن؟