Post #9682
4
گوشیم توی دستیم بود که از لبهی تخت و بین زمین و هوا آویزون بود. داشتم به کلمات بعدیم بین خمیازههاییم که هر باز بیشتر عمیق میشد فکر میکردم. برای چند لحظه چشمهام رو بستم تا ذهنم از گیجی و خستگی یکم عقب بکشه. زمانی نبرد که غرق شده بین آدمهای مغزش که هر کدوم پروندهی فکری خودشون رو تو. بغلهاشون داشتن و هر کدوم هم توقع بررسی شدن در لحظه رو داشتن و شلوغی بی حد و مرز صداها و شکایتاشون کل اتاقم رو روی سرشون گذاشتن. امیدوارم آبجی کوچولوم بیدار نشه. گوشی از دستم افتاد و چشمهام باز نشد. ذهن من فرصت برای فرمان دیگهای میون اون همه بلببشو رو داشت؟ خواب مثل یه ترمز سریع و یهویی میموند.