Post #9022
10
همینطوری که قلبم آروم آروم داره از داغی و تپش میوفته و بیصدا میشه، دارم یکی یکی آجرای خونهای که برای خودمون ساخته بودیم رو برمیدارم و میذارم تو یه جعبه بزرگ. دارم آروم آروم بدون اینکه اجازه بدم خطی رو وسایل اون خونه بیوفته، میذارمشون لای ابرا و جعبهی بزرگ دیگهای رو باهاشون پر میکنم. موجهای بزرگ خندهها و قطرههای اشکهای رو هم برمیدارم. که برشون دارم و بذارمشون گوشهی اتاقم. سایه رو روشون بکشم و پنهونشون کنم. دارم جادههایی که قرار بود ما رو به همه جا ببرن رو خراب میکنم و میزنم اون کنارا. دارم یکی یکی، نخ آویزون از ستارههای سقف پر از رنگ رو میکشم و خاموششون میکنم. فقط یه نگاه دیگه میندازم و از اون دنیای خاکستر شده میام بیرون. حالا فقط یه در مونده. کامل نمیبندمش. حتی نمیدونم چرا، فقط ترجیح میدم بذارم این لحظه زمزمههایی که از ناکجا میان، جلوی من رو بگیرن. میذارم به اندازه یه نفس باز بمونه. یه باریکه که شاید تو ببینی؟ دستم رو از روی خطهای عجیب و پیچ پیچی در برمیدارم و اون رو هم بلندش میکنم و میبرمش ته تههای ذهنم که هر لحظه تاریکتر و خاموشتر و بینورتر میشه. با اینکه حتی دیگه پاهام رو نمیبینم ولی راه رو میدونم. زمان خیلی خیلی زیادیه که بدون نقطه میام اینجا. در رو تکیه میدمش یه گوشه، بین تمام در و جعبهها و ابرکهای پژمرده و ستارههای شکستهی دیگه. و میرم.