متن غزلی از مولانا که امشب در پایان جلسه قرائت شد؛ چنانکه بیان نمودیم قرابت شگفتی میان ابیات داستانی که امشب آغاز کردیم با این غزل دیده میشود.
🌸🌸
منگر به هر گدایی که تو خاص از آنِ مایی
مفروش خویش ارزان که تو بس گرانبهایی
به عصا شکاف دریا که تو موسیِ زمانی
بدران قبایِ مَه را که ز نورِ مصطفایی
بشکن سبویِ خوبان که تو یوسف جمالی
چو مسیح، دم روان کن که تو نیز از آن هوایی
به صف اندرآی تنها که سِفَندیارِ وقتی
در خیبر است، بَر کَن، که علیِّ مرتضایی
بستان ز دیو خاتم که تویی به جانْ سلیمان
بشکن سپاهِ اختر که تو آفتابرایی
چو خلیل رو در آتش که تو خالصی و دلخوش
چو خَضِر خور آبِ حیوان که تو جوهرِ بقایی
بِسِکُل* ز بیاصولان، مشنو فریبِ غولان
که تو از شریفاصلی، که تو از بلندجایی
تو به روحْ بیزوالی ز درونه باجمالی
تو از آنِ ذوالجلالی تو ز پرتوِ خدایی
تو هنوز ناپدیدی، ز جمال خود چه دیدی؟
سحری چو آفتابی ز درون خود برآیی
تو چنین نهانْ، دریغی، که مهی به زیرِ میغی
بدران تو میغِ تن را که مهی و خوش لقایی
چو تو لعل، کان ندارد، چو تو جانْ، جهان ندارد
که جهانِ کاهش است این و تو جانِ جانفزایی
تو چو تیغِ ذوالفقاری تن تو غلافِ چوبین
اگر این غلاف بشکست تو شکستهدل چرایی؟
تو چو بازِ پایبسته تنِ تو چو کُنده بر پا
تو به چنگ خویش باید که گره ز پا گشایی
چه خوش است زرِّ خالص چو به آتش اندرآید
چو کند درونِ آتش هنر و گهرنمایی
مگریز ای برادر تو ز شعلههای آذر
ز برایِ امتحان را چه شود اگر درآیی؟
به خدا تو را نسوزد، رخِ تو چو زر فروزد
که خلیلزادهای تو، ز قدیم آشنایی
تو ز خاک، سر برآور که درختِ سربلندی
تو بپر به قافِ قربت که شریفتر-همایی
ز غلافِ خود برون آ که تو تیغِ آبداری
ز کمینِ کان برون آ که تو نقدِ بس روایی
شکری! شکرفشان کن که تو قندِ نوشقندی
بنواز نایِ دولت که عظیمْ خوشنوایی
*بِسِکُل: بگسل، جدا شو.
Post #37
302