آمد بهار ای دوستان منزل به سروستان کنیم
تا بختِدر-روخفته را چون بختِ سرو، اِستان کنیم
همچون غریبانِ چمن* بیپا روان گشته به فن
هم بستهپا، هم گامزن، عزمِ غریبستان کنیم
جانی که رَست از خاکدان، نامش روان آمد روان
ما جانِ زانوبسته را هممنزلِ ایشان کنیم
ای برگ! قوّت یافتی تا شاخ را بشکافتی
چونرستیاز زندان؟بگو تا ما درین حبس آن کنیم
ای سرو بر سرور زدی تا از زمین سَر وَر زدی
سرور چه سیر آموختت؟ تا ما درآن سیران کنیم
ای غنچه! گلگون آمدی وز خویش بیرون آمدی
با ما بگو چون آمدی؟ تا ما ز خود خیزان کنیم
آن رنگِ عبهر از کجا؟ وان بوی عنبر از کجا؟
وین خانه را در از کجا؟ تا خدمتِ دربان کنیم
ای بلبل! آمد دادِ تو، من بنده فریادِ تو
تو شادِ گل، ما شادِ تو، کی شُکر این احسان کنیم؟
ای سبزپوشان چون خضِر،ای غیبها گویان به سِر
تا حلقۀ گوش از شما پُردرُّ و پُرمرجان کنیم
بشنو ز گلشن رازها، بیحرف و بیآوازها
برساخت بلبل سازها، گر فهم آن دستان کنیم
آوازِ قمری تا قمر بررفت، و طوطی بر شکر
می آورد الحان تر، جان، مستِ آن الحان کنیم.
*غریبان چمن: در تعبیر مولانا، گلهایی که در چمن روییدهاند.
Post #333
626