غزلی از فروغی بسطامی (۱۲۱۳-۱۲۷۴ قمری)
کی رفتهای ز دل که تمنّا کنم تو را؟
کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را؟
غیبت نکردهای که شوم طالب حضور
پنهان نگشتهای که هویدا کنم تو را
با صدهزار جلوه برون آمدی که من
با صدهزار دیده تماشا کنم تو را
چشمم به صد مجاهده آیینهساز شد
تا من به یک مشاهده، شیدا کنم تو را
بالایِ خود در آینهٔ چشم من ببین
تا باخبر ز عالمِ بالا کنم تو را
مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
تا قبلهگاهِ مؤمن و ترسا کنم تو را
خواهم شبی نقاب ز رویت برافکنم
خورشیدِ کعبه، ماهِ کلیسا کنم تو را
گر افتد آن دو زلفِ چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله در پا کنم تو را
طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یکجا فدای قامتِ رعنا کنم تو را
زیبا شود به کارگه عشق کار من
هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را
رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدانخواسته رسوا کنم تو را
با خیل غمزه گر به وثاقم گذر کنی
میرِ سپاهِ شاهِ صفآرا کنم تو را
جمدستگاه ناصرِ دین شاهِ تاجور
کز خدمتش سکندر و دارا کنم تو را
شعرت ز نام شاه، فروغی! شرف گرفت
زیبد که تاجِ تارکِ شعرا کنم تو را
#فروغی_بسطامی
https://t.me/bitaraflib
Post #183
481