قسمت چهاردهم 2
از آلمان به کربلا سفر آخر در سال 1404
سفر اربعین و همسفری با خودم، و دلم
با همین افکار مسیر را ادامه میدهم. هر از گاهی به دلم خودم یادآوری میکنم:
نکند کسی را در این راهپیمایی فراموش کرده باشیم…
هر سال میخواهم یک کفن از کربلا بخرم، اما همیشه یادم میرود. کسی هم یادآوری نمیکند.امسال بهشان گفتم یادم بیندازند. وقتی میرسم کربلا، همهچیز را فراموش میکنم. انشاءالله اگر امسال بروم، میخرم.
با خودم میگویم:
میبرمش همهجا متبرک میکنم؛
حرم حضرت علی امیرالمؤمنین علیهالسلام،
امام رضا علیهالسلام،
حضرت عباس علیهالسلام،
امام حسین علیهالسلام،
امامهای سامرا،
کاظمین،
حضرت معصومه علیهاالسلام،
حضرت عبدالعظیم،
امامزاده حمزه،
امامزاده طاهر،
امامزاده صالح علیهمالسلام.
هر جا بروم،کفنم را با خودم میبرم، میگذارم کنار جانمازم؛کنارش دعا و نماز میخوانم.
شاید دعاهایی..رویش بنویسم.
چقدر با این فکرها دلخوش میشوم…
اما هرچه دلخوشتر میشوم، بعدش ناراحتتر میشوم.
نمیدانم اصلاً موقع مردن، کفنم با من هست؟
کجا دفن میشوم؟
ایران؟
قبرستان مسلمانان آلمان؟
یا قبرستانهای آلمان، با مراسم مردههای خودشان؟
این فکرها زود میآید سراغم.دلخوشیام به ناراحتی ختم میشود.
دلم به من میگوید:
یادته آن خانم بعد از ۲۵ سال رفت ایران، قرار بود با هواپیمای ماهان برود،پرواز کنسل شد،با اتوبوس بردندشان، اتوبوس تصادف کرد و مُرد؟»
میگویم: آره.
خودم هم شروع میکنم:
یادته آن خانم لبنانی بعد از چند سال برای مسافرت رفت لبنان و همانجا فوت کرد؟»
دلم هم حرفم را تأیید میکند.
اشکهایم را برمیگردانم توی قلبم.
میپرسند: «ناراحتی؟»
میگویم: نه
Post #65182
84
Forwarded from از غـربت آلمان تا آغـوش کـربلا