+ متاسفانه باید بگم مراسم چوب شکنی دیگه به پایان رسیده. + چوب هات غزل خداحافظی رو خوندن آزبورن. شنیدم شما بچه ها واسه بودجه مچلین، حالا کی قراره اینارو برات جایگزین کنه؟ خیلی غم انگیزه. اگه بیای روی زانو هات و خیلی قشنگ التماسم کنی، میتونم کمکت کنم. البته باید فیلمت طبیعی باشه ؛ بازیگری آماتور قبول نمیکنم. اگه از اجرات خوشم بیاد ، شاید حتی برات چوب های پریمیوم و درجه یک بگیرم که جای اون چوب های میان رده داغونت رو بگیره _ اگه میخواستی برام چوب های پریمیوم بخری، تنها کاری که باید میکردی این بود که با خودت میاوردیشون، اما تو این قشقرق رو راه انداختی تا توجه من رو جلب کنی.خب، الان توجه من رو داری شاهزاده پری ها. بعدش چی میشه؟ + هیچ برنامه ای برای خریدن چوب های پریمیوم برات نداشتم و نخواهم داشت. فقط دارم میگم، شاید این کار رو بکنم اگه بیای روی زانو هات و التماسم کنی. - دلت میخواد اونجا باشم؟ نیش خندش کم کم پهن میشه و نگاهش دوباره روی دهنم کشیده میشه. - روی زانو هام؟ - امم شاید خیلی جدی به روی زانو رفتن فکر کنم. - خب این یه جور فتیشه؟ منظورم پوشیدن و نابود کردن وسایل منه. - اون اسکیت ها برات بزرگن شاهزاده من. خودت رو زخمی میکنی. + اخی نگرانمی؟ چقدر تاثیر گذار. یه لحظه وایستا چند قطره اشک واسه این همه تلاشت بریزم.
من هی دارم میخونم و میخونم و میخونم و کتابو نصف کردم ولی هنوز به جای جالبی نرسیدم و انگار اولای داستانم ولی فقط 278 صفحه تا پایان کتاب مونده. قراره معجزه پیش بیاد تو این چند صفحه؟
Litاونا برای من اونقدر واقعی شدن که احساس میکنم یه آدم اضافه ام توی زندگیشون، مثل یه مگس روی دیوار که همهچیز رو مثل یه فیلم تماشا میکنه.
من در این مرحله فقط یه وسیلهام برای روایت داستان اونها و اصلاً حاضر نیستم این قضیه به شکل دیگهای باشه.
بعنوان کسی که ی تایمی مینوشتم. میتونم بگم که این حقیقت محض عه. کارکتر ها خودشون زندگی خودشونو میسازن