Post #31778
9
وقتی فهمیدم بینمون خراب شده که دیدمت و ذوق نکردم. دیدمت و محکم بغلت نکردم. دیدمت و دیدم میخوای بغلم کنی ولی نذاشتم چون نمیخوام. اونقدر ازت دلخورم که نمیخوام تو آغوشت باشم. انقدر خراب کردی که دیگه آغوشت برام امن نیست تا یجوری بغلت کنم که انگار آرامش فقط از بغل تو ساطع میشه. اونجایی فهمیدم از چشمم بدجور افتادی که نوتیفت رو روی گوشیم دیدم و بجای پریدن توی دایرکتت و پیام های بی شمارم نت رو قطع کردم تا پیام هات مزاحم فیلم دیدنم نشه. بجای حرف زدن باهات جوری که انگار قلبم داره باهات حرف میزنه فقط حرفای مصنوعی و فیکی که به بقیه میگم رو برات تکرار کردم . من دیگه اون بچه کوچولویی نیستم که باهاش رفیق شدی و حتی وقتی 20 سالشم شد هنوز پیش تو همون ورژن بچگونه ی قدیمی رو داشت . الان دیگه خیلی بزرگونه دارم باهات برخورد میکنم یجورایی مثل غریبه ی آشنایی که توی خیابون میبینم و باید باهاش خوب برخورد کنم ولی دلم میخواد هرچه سریع تر خداحافظی کنم و برم. من صدمه ندیدم شاید چون این روند خیلی تکراری شده ولی شاید هیچوقت دلم نمیخواست این اتفاق بین من و تو بیوفته و افتاد. متاسفانه...