اول صب گوشیامون نمیشد تماس گرف فک میکردم نساخواب مونده حالابه زور اوکی شد هماهنگ شدیم زنگوفلان مهسا از9:30 رفته بود بعد منم رفتم یکم دوتای توحیاط حرف زدیم و بچایی که توحیاط بودنوبازی میکردنونگاکردیم نسا اومد سه تایی گفتیم خندیدیم در همون حین یه خانومی عاشق نسا شد و شمارشو گرف واسه داداشش خواستگاریش کنه😂بازدید 20خرداد درس توانبخشی 🤍✨
بعد رفتیم داخل استادتوضیحاتودادو رفتیم بازدیداز نحوه اموزش دادنوبازی درمانی گفتاردرمانی و اینا . . و ازدیوارا و کارای دستی و نقاشی بچا کلی عکس گرفتیم بعد بازدیدهم توحیاطشون عکس دسته جمعیوسه تایی گرفتیمو گفتیم خندیدیم و نساومهسا عکسای تکیشونم انداختن و رضایت دادیم برگردیم خونه که نسا مارو رسوند 🎀
حالا توبازدیدا بچایی که بودن به عنوان اولین تجربمون حس دلسوزی و غم داشتیم بهشون نساکه وسط توضیحاتودیدن بچا اشکش درومد مهساام کلا حالت دلسوزی بود و فوبیای جدیدی اضافه شد بهمون که نکنه بچامون اوتیسم داشته باشن
حالاازکیسا بگمممممم
وسط توضیحات یکی ازبچا که اسمش رزا بود پاشدیکی ازدانشجوهارو بغل کرد خیلی صحنه غمگینی بود 🫠
رزا خیلی شلوغیو حالت بیقراری داشت گریه میکرد و کلا نمینشست سرجاش
یکی هم اسمش رضا بود یه حالتی نگام میکرد یهوپاشداومد سمتم سلام داد و گوشیم که تودستم بودو دست زد انگارمیخواس بگیره که اولش ریده بودم به خودم بعد حالت بچا برام عادی ترشد😂😐
وااای بچا خیلی حرف گوش کن بودن تا مربی میگف بشین یا یکاریو بکن یا ساکت باش سریع گوش میدادن 🥲
یکی ازبچام اختلال سندرم داون داشت خیلی بامزه بود حالت خجالتی داشت مارونگامیکرد اروم میخندیدو سرشو مینداخت پایین 🥹
بعد یه دختری ام بود خیلی خیلی تمرکز کرده بود و با ماژیک براخودش لاک میزد 😂
این کیسا خوب بودن اسماشون یادم موند
درکل تجربه خوبی بود برامون دوسداشتیم بریم توهمچین محیطی کارکنیم و ازنزدیک اختلالاتوببینیم و اشناشیم تجربمون بیشتر بشه
Post #1495
381
- ❤🔥 3
- ❤ 2
- 🍓 1
- 💅 1
- 💘 1