ارتباط بامن:
@behixx
A part of Behix complex
Post #522
93
Forwarded from Cenobar
من چون خودم گرفتار همچین دردی بودم، براتون کمی مینویسم شاید کمک کرد. برای خودمم، تکرار مکررات همیشه بهترین نتیجه رو داره و یادآوریش بهم انرژی و انگیره میده.
خیلی وقتها شده که با تمام وجود خواستیم یه تغییری توی زندگی یا کارمون ایجاد کنیم. کلی برنامه چیدیم، شنبهها اومدن و رفتن، کلی هم انرژی گذاشتیم، ولی بعد از چند هفته دیدیم دوباره برگشتیم همون جای اول. چرا این اتفاق میافته؟ تنبلیم؟ بیارادهایم؟ نه، واقعیت این نیست. یه مکانیزم نامرئی درون ما هست که دقیقا مثل ترموستات عمل میکنه.
ترموستات رو روی یه دمای مشخص، مثلا ۲۲ درجه تنظیم میکنی. وسط زمستون اگه همه پنجرهها رو باز کنی و دما بیاد پایین، سیستم گرمایش روشن میشه تا دما رو دوباره برسونه به ۲۲ درجه. وسط تابستون هم کولر روشن میشه تا دما رو بیاره پایین. ترموستات کاری نداره تو اون لحظه چی میخوای؛ اون فقط به اون عددی که روش تنظیم شده وفاداره و با هر تغییری میجنگه تا شرایط رو برگردونه به همون حالت سابق.
ما هم دقیقا یه همچین ترموستاتی درون خودمون داریم؛ با این تفاوت که این ترموستات به جای دما، میزان موفقیت، درآمد، بهرهوری و حتی اعتمادبهنفس ما رو کنترل میکنه. عددی که این ترموستات روش تنظیم شده، همون باوریه که از بچگی درباره خودمون و تواناییهامون شکل دادیم. این باورها بر اساس حقیقت نیستن، بلکه بر اساس تکرار ساخته شدن. حرفهای پدر و مادر، نگاه معلمها، شکستها و مرزهایی که بقیه برامون گذاشتن، شدن سقف هویتی ما.
وقتی یهو شروع میکنی به بیشتر تلاش کردن و موفقیتهای بزرگتری به دست میاری، سیستم درونیت احساس خطر میکنه. چون برای سیستم عصبی ما، آشنا بودن مساوی با امنیت هست، حتی اگه اون وضعیتِ آشنا، رکود یا بیپولی باشه. اینجاست که خودتخریبی شروع میشه؛ یهو قبل از یه قرارداد مهم مریض میشی، با شریکت دعوا میکنی یا انگیزهات رو کاملا از دست میدی. اینا نشونه بیعرضگی نیست، نشونه اینه که ترموستاتت داره کارش رو انجام میده تا تو رو برگردونه به دمای تنظیمشده قبلی. نویسندهای به اسم گی هندریکس به این میگه: مشکل حد بالا؛ یعنی هر کدوم از ما یه ظرفیتی برای پذیرش خوشبختی و موفقیت داریم و اگه ازش جلوتر بریم، خودمون برای خودمون سنگاندازی میکنیم.
بیشتر کتابها میگن مثبت فکر کن یا آیندهات رو تصویرسازی کن. اینا خوبه، ولی یه لایه فیزیکی رو فراموش میکنن: سیستم عصبی. ظرفیت سیستم عصبی ما مثل یه ظرفه. اگه ظرفمون کوچک باشه، به محض اینکه موفقیت یا فشار کار بالا بره، سرریز میکنه و بدنمون میره روی حالت جنگ یا فرار. برای بزرگ کردن این ظرف باید یاد بگیریم با ناامنی و موقعیتهای جدید کنار بیایم و با تمرینهایی مثل ورزش یا مواجهه با چالشها، ظرفیت بدنمون رو بالا ببریم.
یه چیز دیگه که انرژی ما رو میمکه، اهداف تحمیلی هستن. اهدافی که خودمون واقعا نمیخوایم، بلکه چون جامعه، شبکههای اجتماعی یا بقیه گفتن، داریم دنبالشون میریم. باید از خودمون بپرسیم: اگه هیچکس باخبر نمیشد من به این هدف رسیدم، باز هم دنبالش میرفتم؟ اگه جواب نه باشه، داری انرژیت رو پای چیزی میسوزونی که تهش فقط احساس پوچی بهت میده.
در فیزیک قانونی داریم به اسم قانون دوم ترمودینامیک یا آنتروپی. خیلی سادهاش اینه: هر سیستمی در جهان، اگه به حال خودش رها بشه، به سمت نظم نمیره، بلکه به سمت آشفتگی و نابودی میره. اتاق شما خودبخود تمیز نمیشه، ایمیلها خودبخود دستهبندی نمیشن، ذهن ما هم اگه براش انرژی نذاریم، پر از آشفتگی میشه.
بزرگترین منبع آشفتگی در زندگی ما، حلقههای باز ذهنی هستن. هر تصمیم نصفهکاره، هر کاری که شروع کردی و تموم نشده، هر ایمیلی که جواب ندادی و هر گفتگویی که ازش فرار کردی، یه حلقه بازه. مغز ما طبق یک اصل روانشناسی به اسم اثر زایگارنیک کارهای نیمهتموم رو توی پسزمینه زنده نگه میداره. این دقیقا مثل اینه که روی گوشیت ۴۰ تا برنامه باز داشته باشی؛ تعجب میکنی چرا باتریات زود تموم میشه و سرعتت اومده پایین؟
وضوح از طریق فکر کردنِ زیاد به دست نمیاد، از طریق حذف کردن به دست میاد. باید بنشینی و تمام این حلقههای باز رو بنویسی. یا انجامشون بدی، یا زمانبندی کنی، یا کلا حذفشون کنی. همین که تصمیم بگیری یه کاری رو کلا انجام ندی، اون حلقه بسته میشه و کلی از پهنای باند مغزت آزاد میشه.
طبق قانون ۸۰/۲۰، بیشتر نتایجی که میگیریم، حاصل ۲۰ درصد از کارهامونه. بقیه ۸۰ درصد کارهامون دارن وقت تلف میکنن، هرچند ظاهرشون شبیه کار مفید باشه. باید بگردی و اون یک کار اصلی رو پیدا کنی که انجامش بقیه کارها رو راحتتر یا بینیاز میکنه.
خیلی وقتها شده که با تمام وجود خواستیم یه تغییری توی زندگی یا کارمون ایجاد کنیم. کلی برنامه چیدیم، شنبهها اومدن و رفتن، کلی هم انرژی گذاشتیم، ولی بعد از چند هفته دیدیم دوباره برگشتیم همون جای اول. چرا این اتفاق میافته؟ تنبلیم؟ بیارادهایم؟ نه، واقعیت این نیست. یه مکانیزم نامرئی درون ما هست که دقیقا مثل ترموستات عمل میکنه.
ترموستات رو روی یه دمای مشخص، مثلا ۲۲ درجه تنظیم میکنی. وسط زمستون اگه همه پنجرهها رو باز کنی و دما بیاد پایین، سیستم گرمایش روشن میشه تا دما رو دوباره برسونه به ۲۲ درجه. وسط تابستون هم کولر روشن میشه تا دما رو بیاره پایین. ترموستات کاری نداره تو اون لحظه چی میخوای؛ اون فقط به اون عددی که روش تنظیم شده وفاداره و با هر تغییری میجنگه تا شرایط رو برگردونه به همون حالت سابق.
ما هم دقیقا یه همچین ترموستاتی درون خودمون داریم؛ با این تفاوت که این ترموستات به جای دما، میزان موفقیت، درآمد، بهرهوری و حتی اعتمادبهنفس ما رو کنترل میکنه. عددی که این ترموستات روش تنظیم شده، همون باوریه که از بچگی درباره خودمون و تواناییهامون شکل دادیم. این باورها بر اساس حقیقت نیستن، بلکه بر اساس تکرار ساخته شدن. حرفهای پدر و مادر، نگاه معلمها، شکستها و مرزهایی که بقیه برامون گذاشتن، شدن سقف هویتی ما.
وقتی یهو شروع میکنی به بیشتر تلاش کردن و موفقیتهای بزرگتری به دست میاری، سیستم درونیت احساس خطر میکنه. چون برای سیستم عصبی ما، آشنا بودن مساوی با امنیت هست، حتی اگه اون وضعیتِ آشنا، رکود یا بیپولی باشه. اینجاست که خودتخریبی شروع میشه؛ یهو قبل از یه قرارداد مهم مریض میشی، با شریکت دعوا میکنی یا انگیزهات رو کاملا از دست میدی. اینا نشونه بیعرضگی نیست، نشونه اینه که ترموستاتت داره کارش رو انجام میده تا تو رو برگردونه به دمای تنظیمشده قبلی. نویسندهای به اسم گی هندریکس به این میگه: مشکل حد بالا؛ یعنی هر کدوم از ما یه ظرفیتی برای پذیرش خوشبختی و موفقیت داریم و اگه ازش جلوتر بریم، خودمون برای خودمون سنگاندازی میکنیم.
بیشتر کتابها میگن مثبت فکر کن یا آیندهات رو تصویرسازی کن. اینا خوبه، ولی یه لایه فیزیکی رو فراموش میکنن: سیستم عصبی. ظرفیت سیستم عصبی ما مثل یه ظرفه. اگه ظرفمون کوچک باشه، به محض اینکه موفقیت یا فشار کار بالا بره، سرریز میکنه و بدنمون میره روی حالت جنگ یا فرار. برای بزرگ کردن این ظرف باید یاد بگیریم با ناامنی و موقعیتهای جدید کنار بیایم و با تمرینهایی مثل ورزش یا مواجهه با چالشها، ظرفیت بدنمون رو بالا ببریم.
یه چیز دیگه که انرژی ما رو میمکه، اهداف تحمیلی هستن. اهدافی که خودمون واقعا نمیخوایم، بلکه چون جامعه، شبکههای اجتماعی یا بقیه گفتن، داریم دنبالشون میریم. باید از خودمون بپرسیم: اگه هیچکس باخبر نمیشد من به این هدف رسیدم، باز هم دنبالش میرفتم؟ اگه جواب نه باشه، داری انرژیت رو پای چیزی میسوزونی که تهش فقط احساس پوچی بهت میده.
در فیزیک قانونی داریم به اسم قانون دوم ترمودینامیک یا آنتروپی. خیلی سادهاش اینه: هر سیستمی در جهان، اگه به حال خودش رها بشه، به سمت نظم نمیره، بلکه به سمت آشفتگی و نابودی میره. اتاق شما خودبخود تمیز نمیشه، ایمیلها خودبخود دستهبندی نمیشن، ذهن ما هم اگه براش انرژی نذاریم، پر از آشفتگی میشه.
بزرگترین منبع آشفتگی در زندگی ما، حلقههای باز ذهنی هستن. هر تصمیم نصفهکاره، هر کاری که شروع کردی و تموم نشده، هر ایمیلی که جواب ندادی و هر گفتگویی که ازش فرار کردی، یه حلقه بازه. مغز ما طبق یک اصل روانشناسی به اسم اثر زایگارنیک کارهای نیمهتموم رو توی پسزمینه زنده نگه میداره. این دقیقا مثل اینه که روی گوشیت ۴۰ تا برنامه باز داشته باشی؛ تعجب میکنی چرا باتریات زود تموم میشه و سرعتت اومده پایین؟
وضوح از طریق فکر کردنِ زیاد به دست نمیاد، از طریق حذف کردن به دست میاد. باید بنشینی و تمام این حلقههای باز رو بنویسی. یا انجامشون بدی، یا زمانبندی کنی، یا کلا حذفشون کنی. همین که تصمیم بگیری یه کاری رو کلا انجام ندی، اون حلقه بسته میشه و کلی از پهنای باند مغزت آزاد میشه.
طبق قانون ۸۰/۲۰، بیشتر نتایجی که میگیریم، حاصل ۲۰ درصد از کارهامونه. بقیه ۸۰ درصد کارهامون دارن وقت تلف میکنن، هرچند ظاهرشون شبیه کار مفید باشه. باید بگردی و اون یک کار اصلی رو پیدا کنی که انجامش بقیه کارها رو راحتتر یا بینیاز میکنه.





