🧡 کلاست ساعت هشته؟
صبح دیرتر از همیشه از خواب بیدار شده بود.
داشت دیرش میشد.
یواشکی آماده میشد تا سر و صدا نکند و بقیه بیدار نشوند.
مادرش چشمهایش رو باز کرد و فقط یک سؤال پرسید:
— کلاست ساعت هشته؟
همین.
فقط همین یک سؤال.
اما انگار چیزی درونش یکدفعه منفجر شد.
با عصبانیت برگشت گفت :
— چرا الکی استرس میدی؟
آره، کلاسم ساعته هشته، ولی میخوام دیر برم. اصلاً تو چیکار داری که من کی میخوام برم؟
اگه فکر میکنی دارم پولمو دور میریزم، خب میخوام بریزم! لطفا دخالت نکن.
مادرش چیزی نگفت.
یک نیشخند از سر عصبانیت و ناراحتی زد و چشمانش را بست.
و خودش هم چند لحظه بعد، وسط همان عجله و عصبانیت، موند با این فکر که:
واقعاً چرا اینقدر عصبانی شدم؟
سؤال مادرش، بهتنهایی، چیز عجیبی نداشت.
اما او جواب آن سؤال را نداده بود.
جواب خیلی چیزهای دیگری را داده بود.
حرفهایی که قبلاً شنیده بود.
سرزنشهایی که انتظار داشت بعد از آن سؤال به سمتش بیاید.
انگار قبل از اینکه مادرش جملهی بعدی را بگوید،
جوابش را آماده کرده بود.
شاید مادرش واقعاً میخواست سرزنشش کند.
شاید هم نه.
شاید فقط میخواست بداند کلاسش چه ساعتی است.
او هیچوقت نفهمید.
فقط میدانست که آن صبح،
به یک سؤال ساده،
جوابِ چیزی را داد که هنوز گفته نشده بود.
— پیش از آمدنت
@beforeyouarrive
Post #40
912
- ❤ 25
- 👍 4