به نامِ خالقِ برگبرگِ عمر
بویِ بتادین و الکل… صدایِ ممتدِ لاینگیریهایِ پیدرپی… و نگاهِ سنگینِ همراهِ بیمار که انگار با چشمانش، تمامِ نداشتههایت را متر میکند. اینجا مرز است؛ موکبی که گاهی داروهایش به جای شفا، شرم به همراه میآورد، اما زوار، چشمانتظارِ معجزهاند.
اولین تجربهی «بالینِ واقعی» من بود؛ مثل رانندهای که در مسیری ناشناس، فرمان را با احتیاط در دست گرفته است. هوا گرم است، اما دلها چنان به هم گره خورده که گرمای تابستانِ چذابه، جایش را به سرمایی مطبوع در جانمان میدهد. پرسنل اینجا عجیباند؛ انگار خستگی برایشان معنا ندارد؛ همگی پذیرنده، خوشخنده و لبریز از آرامش.
البته اعتراف میکنم هنوز «خام» هستم؛ آنجا که اشتباه کردم و از دستِ خانم دکترِ محترم –که فقط قصدِ راهنمایی داشت– زود ناراحت شدم؛ حالا که فکر میکنم، میبینم این هم بخشی از همان «دردِ رشد» است.
زیباترین بخشِ امروز اما، نگاهِ یکی از همموکبیها بود؛ لحظهای که با لبخندی گیرایش، «سخاوتِ جنوبی» را به جانم هدیه داد. از آن پیرمردِ عجول گرفته تا رفاقت با دوستانِ هممسیر، همه و همه تنها یک زمزمه در قلبم باقی گذاشت: «یا ربَّ الرَّفیق…»
امروز، خدمت در موکبِ درمانیِ دانشگاه، بیش از آنکه طبابت باشد، کلاسِ درسی بود برای «انسانتر شدن».
و این میان، میانِ هیاهویِ درد و درمان، تو را مرور میکنم…
✍ سید تقوی
#یادداشت_دانشجویی
📎راه های ارتباطی :
🇵🇸🇮🇷 @BasijBehums_ir | https://zil.ink/bsjbehums
Post #2098
150
- ❤ 11