📝 بیمنت
در ایام کرونا که تعداد کشتههای روزانه بالا رفته بود، کمتر کسی میآمد با آن شرایط سخت، کاری برای تغسیل و تدفین اموات کرونا انجام بدهد. من به عنوان یک مسلمان، عقیده داشتم که اموات کرونایی و جنازۀ مسلمان حرمت دارد و باید با موازین شرعی غسل و کفن بشود؛ اینها با حرمت باید دفن شوند. به تبع آن، در آن روزها برای این کار خودم داوطلب شدم.
تقریباً دستتنها بودم. پسر کوچکم که آن وقت دوازده سال سن داشت، روزهای اول با من میآمد. البته من نمیگذاشتم داخل غسالخانه بیاید و میگفتم: «بابا، شما توی ماشین بشین و اصلاً از ماشین پیاده نشو.» دلیلش هم این بود که محیطِ آلودهای بود و اصلاً نمیتوانستند حتی سلام بدهند. مسئولین بهداشت میآمدند بالای سر ما و به ما توصیه و نکات بهداشتی میگفتند.
از آنجایی که در آرامستان به صورت جهادی مستقر بودیم. مسئولین بهداشت به ما میگفتند که شما به عنوان عالِم دینی به مردم هم برای رعایت کردن نکات تذکر بدهید. ما هم حقاً و انصافاً هر جنازۀ کرونایی را که کفن میکردیم، همانجا صحبتم میکردیم و همه را دعوت میدادیم که شما نکات بهداشتی را رعایت کنید؛ فاصلهگذاری را رعایت کنید، دست ندهید، ماسک بزنید. حتی میگفتیم که فاصلهای ایجاد کنید بین صفهای نماز جنازه و برای نماز یک و نیم متر مردم را فاصله میدادیم.
از آنجایی که غسالخانه در آرامستان بهشت محمد رسولالله بود، روزهای اول ما یک سنگ داشتیم برای غسل و کفن. سنگی عمومی بود که هم برای خواهران شیعه بود و هم برای خواهران اهل تسنن، هم برای برادران تشیع و هم برادران تسنن؛ یعنی در چهار مرحله از یک سنگ داشت پشت سر هم استفاده میشد! خیلی سخت بود. تعداد آمار کروناییها و فوتیها هم روزبهروز میرفت بالاتر. دقیق اگر اشتباه نکنم تا دو سه ماهی این سنگ یک سنگی بود که شیعه و سنی از آن استفاده میکردند؛ یک سنگ مخصوص اموات کرونایی. جدا از آمار زیاد، کار تغسیل اموات برای یک نفر خیلی سخت هست؛ حمل کردن جنازه، راست و چپ کردنش. مجبور شدم و رفتم با پسرم صحبت کردم که بیا و نترس. او را خوب دلداری دادم و دیدم که واقعاً آمد کنار من ایستاد در غسالخانه؛ به کمک پسرم تغسیل و تدفین را ادامه دادم.
صدای مردم درآمد که مولوی شما پسرتان را آوردید اینجا که میمیرد؛ بیماریِ فلان میکُشدش! ولی در عوضش باز هیچکس جرأت نمیکرد که آن موقع به غسالخانه برای کمک بیاید؛ حتی برای مُردۀ خودشان، برای پدر و برادر خودشان نمیآمدند! آن زمان، شیخ سجاد شهرکی هم که داشت برای برادران و خواهران شیعه کارهای غسل را با تیم جهادیاش انجام میداد، ما را که دید، آمد در همان غسالخانه به من کمک کرد؛ شلنگبهدست میشست و کفن را با من میگرفت که ما این جنازۀ برادر اهل سنت خودمان را با عزت و حرمت بگیریم، کفن کنیم و بشوریم، سرآخر تحویل بازماندگانش بدهیم. ما برای این قضایا، هر روز از صبح تا ظهر یا بعدازظهر در آرامستان مستقر بودیم.
شیخ سجاد شهرکی بلوچی بلد بود و صحبت میکرد که شما برادر ما هستید و از همه مهمتر هملباسِ من هستید؛ لباس روحانیت دارید. آقای شهرکی عزیز، بندۀ خدا میآمد و خودش به من میگفت که مولوی تو را قسم میدهم هر وقت هر وقت کروناییِ اهل سنت داشتی، برای من زنگ بزن که نمیخواهم آنجا تنها با بچۀ کوچک باشی. مدام میگفت که من را هم به عنوان یک برادر بدان و در کنار خودت بدان، چون که همۀ ما برای یک هدف آمدیم؛ آمدیم خدمتی بکنیم؛ خدمتی بیمنتی بکنیم برای مردم عزیزمان. او حرف مرا خوب فهمیده بود؛ چه از نظر زبانی و چه از نظر دلی. لحظهای که خبر ترور شهید سجاد شهرکی را شنیدم، خیلی به حالش حسرت خوردم.
راوی: مولوی شهید یوسف گرگیج
✍️ امیررضا انتظاری - ۲ خرداد ۱۴۰۳
🏷️ #حملۀ_تروریستی - #شهید - #مولوی
🌐منبع: ترانگ
📹راشد | رسانه بسیج دانشجویی📹
#بسیج_دانشجویی
@basij_zbmu
.