*موج ۲۶ سلاح قلم*
چیزی غیر از اراده وجود دارد، منظورم محبوبیتی است که خدا در دل مردم قرار میدهد، فکر کنم همه شنیده ایم، همه عزت دست خداست، هر که را بخواهد بزرگ میکند، چیزی علاوه بر اراده خودم مرا پنج و نیم صبح راهی خیابان های تهران کرد تا به سمت میعادگاه بروم، مصلی.
مترو آنقدر شلوغ بود که ترجیح دادیم با بی آر تی برویم.
صف بی آر تی روان تر از مترو بود.
با انبوه جمعیت جا گرفته در اتوبوس، تا نزدیک ترین مکانی که میشد رفت، رفتیم و در ایستگاه مطهری پیاده شدیم.
چه هیاهویی اینجا برپاست، انگار در طریق اربعین قدم برمیدارم، دو طرف خیابان سیاهپوش، دو طرف موکب هایی که هرکدام چیزی پخش میکنند، آب، شربت، صبحانه.
الان دیگر درب های مصلی را رد میکنیم تا دری را پیدا کنیم که ازدحام کمتری داشته باشد تا بشود زودتر داخل رفت. اما چنین دری پیدا نشد، آنقدر شلوغ است که پشت بلندگو میگویند خیابان قنبر زاده مسدود شده، خواهش میکنیم آرام تر قدم بردارید و سری به موکب ها بزنید؛ به همین دلیل برگشتیم، نزدیک درب ۳ ایستادیم، بعد از گذشت چند دقیقه توانستیم وارد شویم، خداراشکر کردم، به سمت درهای ورودی به حیاط اصلی مصلی قدم بر میداشتم که خادم گفت: درها بسته است لطفاً همینجا بمانید. ناراحت بودم نمیخواستم باور کنم که نمیتوانم حتی تابوت رهبرم را ببینم.
گوشه ای ایستادم و همچنان امیدوار تا راهی پیدا شود، که به جمعیتی نگاه کردم که حالا از پله ها بالا میروند، از خادم میپرسم: کجا میروند؟
میگوید: به طبقه بالا
-از آن بالا میشود حیاط را نگاه کرد؟
-بله.
من هم با خیل جمعیت راهی طبقه بالای مصلی شدم، بالا حجره هایی بود که اگر از آنها میگذشتی به ایوان نسبتاً عریضی میرسیدی که میشد حیاط را نگاه کرد.
وقتی بالا رسیدم نزدیک ساعت هشت بود، به همین دلیل قبل اینکه ببینمشان پیکر ها برای نماز پایین رفته بودند. اینترنت برای دیدن پخش زنده یاری نمیکرد.
صف هارا در حجره ها تشکیل دادیم و نماز را خواندیم، با تمام شدن نماز بخشی از جمعیتی که در ایوان بود جابجا شد و همین باعث شد عده ای دیگر وارد بشوند از جمله من.
امید داشتم بعد از نماز پیکر هارا به جایگاه بیاورند اما تا زمانیکه آنجا بودم پیکر ها را به جایگاه نیاوردند، کنار در های حجره ها ایستاده بودم نمیشد جلوتر رفت، جمعیت ایستاده بود.
مداح از فراق ما با رهبر شهید میگفت، از خداحافظی میگفت، از آخرین دیدار میگفت و افرادی بلند بلند گریه میکردند و عده ای سینه میزدند.
من رهبرم را ندیدم، اما خوشحالم و خداراشکر میکنم که تا چند قدمی اتمسفر پیکر بودم.
خوشحالم که قطره ای از این اقیانوس مردمی بودم.
خوشحالم که با چشمان خودم خیل عظیم جمعیت را دیدم، جمعیتی که عده ای در داخل منکر آن هستند، میگویند جمعیت خیلی کمتر از این حرفاست.
آنها شاید بتوانند انکار کنند، اما من را نمیتوانند انکار کنند، من با چشمان خودم دیدم و در آن مسیر قدم برداشتم.
🖋 مریم بابائی
🆔@basij_atut
🆔 pelak_26 | اینستاگرام
Post #4891
168
- ❤ 6