رفت توی نخلستان،
زانو زد کنار چاه.
دستهایش را گذاشت روی دیواره آن، در دو طرف.
سرش را برد پائین، پائینتر.
شانههایش لرزید.
عکس ماه روی آب هم.
داشت حرف میزد.
اوّل آرام و بعد بلندتر.
صدای مبهم حرف و گریه به هم آمیخته بود.
هق هق گریه میکرد.
بعد از فاطمه (سلام الله علیها) حرفهایش را برای چاه میزد،
کسی را نداشت دیگر...
| برشی از کتاب آفتاب در محراب |
Post #4893
187

- 💔 5