تازه توی دبیرستان اسم نوشته بودم. وقتی میرفتم کلاس، زینب رو میسپردم دست مادرم و میرفتم. یه روز که از کلاس برگشتم دیدم علی داره لباس کثیف زینب رو عوض میکنه و رفتارش مثل همیشه نیست. شَستم خبردار شد که علی بخاطر اینکه زینب رو گذاشتم و رفتم مدرسه ناراحته.
گفت:«دلت میاد زینبو تنها بزاری؟» گفتم:«توقع داری دست از کار و زندگی بکشم و این بچه رو حلوا حلوا کنم؟»
تا دید به هم ریختم و حال خوبی ندارم، با نرمی و لطافت خاصی گفت:«رسالت اصلی تو تربیت زینبه، سعی کن ازش غافل نشی». آرامش و نرمی کلامش آرومم کرد.
🍃شهید علی بینا🍃
(سیره پیامبرانه شهدا، صفحه ۱۱۲)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۲۹)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum