زمان جنگ وقتی فرمانده نیروی زمینی بود چند ماه خونه نیومده بود. یه روز دیدم در میزنند، رفتم پشت در، دو نفر بودند. یکیشون گفت:«منزل جناب سرهنگ شیرازی همین جاست؟» دلم هُرّی ریخت. گفتم حتما براش اتفاقی افتاده. گفت:«جناب سرهنگ براتون پیغام فرستاده» و بعد یه پاکتی بهم داد. اومدم توی حیاط و پاکت رو باز کردم. هنوز فکر میکردم خبر شهادتشُ برام آوردند. باز کردم دیدم یه نامه توش گذاشته با یه انگشتر عقیق.
نوشته بود:«برای تشکر از زحمتهای تو. همیشه دعات میکنم». از خوش حالی اشک توی چشمام جمع شد.
🍃شهید علی صیاد شیرازی🍃
(خدا میخواست زنده بمانی، صفحه ۸)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۲۵)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum