مشغول کار شده بودم و حواسم به حامد نبود. یهو از روی صندلی افتاد و سرش شکست. سریع بردمش بیمارستان و سرش رو پانسمان کردم. منتظر بودم یوسف بیاد و با ناراحتی بگه چرا سهل انگاری کردی؟ چرا حواست نبود؟
وقتی اومد مثل همیشه سراغ حامد رو گرفت. گفتم:«خوابیده». بعد شروع کردم آروم آروم جریان رو براش توضیح دادن. فقط گوش داد. آروم آروم چشمهاش خیس شد و لبش رو گاز گرفت. بعد گفت:«تقصیر منه که این قدر تو رو با حامد تنها میزارم، منو ببخش». من که اصلا تصور همچین برخوردی رو نداشتم از خجالت خیس عرق شدم.
🌾شهید یوسف کلاهدوز🌾
(نیمه پنهان ماه، جلد ۸، صفحه ۳۰)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۱۸)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum