با چند تا از بچههای سپاه توی یه خونه ساکن شده بودیم. یه روز که حمید از منطقه اومد به شوخی گفتم:«دلم میخواد یه بار بیای و ببینی اینجا رو زدن و من هم کشته شدم. اون وقت برام بخونی، فاطمه جان شهادتت مبارک!» بعد شروع کردم به راه رفتن و این جمله رو تکرار کردم.
دیدم از حمید صدایی در نمیآد. نگاه کردم دیدم داره گریه میکنه، جا خوردم. گفتم:«تو خیلی بی انصافی هر روز میری توی آتش و منم چشم به راه تو. اون وقت طاقت اشک ریختن من رو نداری و نمیزاری من گریه کنم؛ حالا خودت نشستی و جلوی من داری گریه میکنی؟» سرش رو بالا آورد و گفت:«فاطمه جان به خدا قسم اگه تو نباشی من اصلا از جبهه بر نمیگردم».
🍂شهید حمید باکری🍂
(نیمه پنهان ماه، جلد ۳، صفحه ۳۳)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۱۵)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum