بعد از چند ماه انتظار میخواستم خبر پدر شدنشو بدم اما وقتی از منطقه اومدی فورا رفت سراغ کارهای لشکر و اعزام نیروها. شب خسته و کوفته اومد و رفت استراحت کنه ولی خیلی تو فکر بود. گفتم:«محمود تو فکر چی هستی؟» گفت:«تو فکر بچهها» خوشحال شدم و گفتم:«تو فکر بچهها؟ کدوم بچهها؟ هنوز که بچهای در کار نیست!» گفت:« ای بابا بچههای لشکرو میگم». انگار آب سرد ریخته باشن رو بدنم. با ناراحتی رفتم خوابیدم و آروم آروم گریه کردم.
_ فاطمه خوابیدی؟
_ دارم میخوابم.
_ چرا امشب اینقدر ساکتی؟
_ چی بگم؟
_ مثلا بگو دختر دوست داری یا پسر؟
خودمو جمع و جور کردم و جوابشو دادم. اون هم نظرشو گفت. اون شب کلی باهام حرف زد. تا خیالش ازم راحت نشد، نخوابید.
🍂شهید محمود کاوه🍂
(رد خون روی برف، صفحه ۴)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۱۱)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum