تا اومدم دست به کار بشم سفره رو انداخته بود. یه پارچ آب، دو تا لیوان و دو تا پیش دستی گذاشته بود سر سفره. نشسته بود تا باهم غذا رو شروع کنیم.
وقتی غذا تموم شد گفت:«الهی صد مرتبه شکر، دستت درد نکنه خانم. تا تو سفره رو جمع کنی منم ظرفها رو میشورم». گفتم:«خجالتم نده، شما خستهای، تازه از منطقه اومدی. تا استراحت کنی ظرفا هم تموم شده».
نگاهی بهم انداخت و گفت:«خدا کسی رو خجالت بده که میخواد خانمش رو خجالت بده». منم سرم رو انداختم پایین و مشغول کار شدم.
🍃شهید حسن شوکت پور🍃
(حدیث آرزومندی، صفحه ۱۰۸)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۹)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum