مهمونها که رفتند افتاد به جون ظرفها. گفت:«من میشورم تو آب بکش» گفتم:«بیا برو بیرون خودم میشورم» ولی گوشش بدهکار نبود. دستشو کشیدم و از آشپزخونه بیرونش کردم ولی باز راضی نشد. یه پارچه بست به کمرش و شروع کرد به شستن ظرفها. تموم که شد رفت سراغ اتاقها و شروع کرد به جارو کردن و گردگیری کردن.
میگفت:«من شرمنده تو هستم که بار زندگی روی دوشِت سنگینی میکنه».
🍂شهید علی بینا🍂
(تلِ آتشین، صفحه ۲۹۱)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۷)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum