زمستون بود و نزدیک عملیات خیبر. شب که اومد خونه، اول به چشماش نگاه کردم، سرخِ سرخ بود. داد میزد که چند شبه خواب به این چشمها نیومده. بلند شدم سفره رو بیارم ولی نذاشت. گفت:«امشب نوبت منه، امشب باید از خجالتت در بیام»، گفتم:«تو بعد از این همه وقت خسته و کوفته اومدی...»؛ نذاشت حرفم تموم بشه، بلند شد و غذا رو آورد. بعدش غذای مهدی رو با حوصله بهش داد و سفره رو جمع کرد. آخرش هم چایی ریخت و گفت:«بفرما».
🍃شهید حاج محمد ابراهیم همت🍃
(به مجنون گفتم زنده بمان، صفحه ۵۲)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۵)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum