یه شب بارونی بود و فرداش حمید امتحان داشت. رفتم تو حیاط و شروع کردم به شستن لباسها و ظرفها. همینطور که داشتم لباس میشستم دیدم حمید اومده پست سرم وایساده؛ گفتم :«اینجا چیکار میکنی؟ مگه فردا امتحان نداری؟» دو زانو کنار حوض نشست و دستهای یخ زدهام رو از توی تشت آورد بیرون و گفت:«ازت خجالت میکشم. من نتونستم اون زندگیای که در شأن تو باشه برات فراهم کنم. دختری که تو خونه پدرش با ماشین لباسشویی لباس میشسته حالا نباید تو این هوای سرد مجبور باشه...»؛ حرفش رو قطع کردم و گفتم:« من مجبور نیستم، با علاقه دارم کار میکنم. همین قدر که درک میکنی و میفهمی و قدرشناس هستی، برام کافیه».
🍂شهید سید عبدالحمید قاضی میر سعید🍂
(نشریه امتداد، شماره۱۱، صفحه ۳۵)
#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۳)
➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖•➖
#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe
#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum