👇
نتایج مطالعات بینالمللی یادگیری، از جمله تیمز، پرسشهای جدی دربارهٔ وضعیت آموزش ریاضی و علوم دانشآموزان ایرانی پیش روی ما میگذارند. این نتایج تمام حقیقت مدرسه نیستند، اما بخشی از حقیقتاند که نمیتوانیم نادیده بگیریم. البته هیچ نمرهای نیز بهتنهایی نمیتواند کنجکاوی، مهربانی، تخیلیا احساس تعلق یک کودک را اندازه بگیرد.
ما هم به عدد نیاز داریم و هم به روایت؛ هم به پژوهشگرانی که دادهها را تحلیل میکنند و هم به معلمانی که میدانند چرا کودکی در ردیف آخر، چند هفته است دستش را برای پاسخدادن بالا نمیبرد.
دربارهٔ چهار مفهوم اخلاق، مسئولیت، پاسخگویی و سودمندی که در یادداشتتان مطرح کردهاید نیز پرسشهایی دارم.
اینها افقهای ارزشمندی برای اندیشیدن به تربیتاند، اما چگونه میتوانیم آنها را به تصمیمهای واقعی مدرسه پیوند بزنیم؟ اگر میان کارآمدی و عدالت تعارض پیش آمد، کدام را باید مقدم بدانیم؟ اگر آنچه برای میانگین دانشآموزان مفید است، به زیان کودکانی تمام شود که بیشترین نیاز را به حمایت دارند، چه باید کرد؟
شاید پیش از جستوجوی تعادل میان این مفاهیم، لازم باشد تعارضهایشان را جدی بگیریم. مدرسه همیشه محل هماهنگی ارزشها نیست؛ گاهی جایی است که ارزشهای عزیز ما در برابر یکدیگر قرار میگیرند و تازه آنجا دشواری تربیت آغاز میشود.
آقای دکتر عزیز،
در یادداشتتان نوشتهاید که باید بهجای ترسیم نقشهای تازه برای مقصدی دوردست، شجاعت کشیدن کروکی جایی را داشته باشیم که اکنون در آن ایستادهایم.
این بخش از نوشتهتان را بسیار دوست داشتم.
فقط دلم میخواهد هنگام کشیدن آن کروکی، از خود کودکان هم کمک بگیریم. از دختری در روستایی دورافتاده، از پسری که هر روز با اضطراب به مدرسه میرود، از آموزگاری که با کمترین امکانات درس میدهد و از خانوادهای که میان هزینههای زندگی و آیندهٔ فرزندش گرفتار است.
مدرسه برای همهٔ این آدمها یک معنا ندارد. حتی دو کودک که کنار یکدیگر مینشینند، لزوماً تجربهٔ یکسانی از آن ندارند.
و شاید به همین دلیل، هیچ نسخهٔ واحدی نتواند تمام مشکلات مدرسه را درمان کند.
من نیز مانند شما آرزو دارم مدرسه جایی برای گفتوگو، یادگیری و تجربهٔ زندگی مشترک باشد. جایی که کودک در آن فقط برای امتحان آماده نشود؛ فرصت پیدا کند جهان را بشناسد، دیگران را بفهمد و گاهی حتی آنچه را ما بزرگترها بدیهی میدانیم، با یک پرسش ساده به تردید بیندازد.
اما برای نزدیکشدن به چنین مدرسهای، به چیزی بیش از آرزوهای مشترک نیاز داریم: به تعریف دقیق مسئله، به شنیدن صداهای متفاوت، به شواهد قابل اعتماد و به شجاعت آزمودن و اصلاحکردن راهحلهایمان.
اجازه بدهیم پژوهشها گاهی خلاف آرزوهایمان سخن بگویند. اجازه بدهیم معلمان از طرحهایی که نتیجه ندادهاند انتقاد کنند و کودکان از مدرسهای که دوستش ندارند حرف بزنند، بیآنکه احساس کنند کسی را ناامید کردهاند.
شاید یکی از نشانههای بلوغ یک نظام آموزشی همین باشد که بتواند حقیقتهای ناخوشایند را بشنود، بدون آنکه امیدش را از دست بدهد.
و اما فردا، اول مهر...
دوباره درهای مدرسه باز میشوند. دوباره کودکانی با کیفهایی بزرگتر از شانههایشان راهی کلاس درس میشوند. بعضی مشتاقاند، بعضی نگران، بعضی خسته و بعضی هنوز نمیدانند چرا باید صبح به این زودی از خواب بیدار شوند.
ما بزرگترها باز هم از آیندهٔ آنها سخن خواهیم گفت.
شاید امسال، پیش از آنکه زنگ اول را بزنیم، بد نباشد از خودشان بپرسیم چه آیندهای میخواهند. شاید هم بهتر باشد برای یک بار، بهجای آنکه مدرسه را برای کودکان تعریف کنیم، از آنها بخواهیم مدرسه را برای ما تعریف کنند.
چه میدانیم؛ شاید پاسخ یکی از همان کودکان، نقطهٔ آغاز بهسازی واقعی آموزش باشد.
با مهر و احترام،
محمدعلی شامانی
Post #1358
101
Forwarded from Abdol-Hossein Vahabzadeh
- ❤ 5