پیر شده بود،مغازه دار بود، توی تعزیه ها به جای شمر تعزیه میخوند، جوری که تا یک ماه هیچکس ازش خرید نمیکرد.
مینشست دم مغازش هرکی رد میشد لعنتش میکرد، اونم میخندید میگفت والله من شمر نیستم، ولی مردم ازش خرید نمیکردن!
اونم براش مهم نبود میگفت: این یک ماهی که ازم خرید نمیکنید امام حسین عجیب بهم برکت میده
یه سالی پشت قتلگاه تعزیه مفصلی بود که شمر اون پیرمرد بود.اون سال انقدر نقشش و درست بازی کرد که مردم ریختن سرش و انقدر زدنش تا تموم کرد و از دنیا رفت...
یک هفته عزای عمومی اعلام شد! علما و مراجع توی خاکسپاریش شرکت کردند و با بالاترین احترام بردن و توی حرم امام حسین دفن کردن
برای مردم سوال بود که چی شد اینجوری شد؟؟
یکی از علما برای شاگردش تعریف کرد: همون روزی که این بنده خدا از دنیا رفت شبش خوابش رو دیدم. دیدم بغل حرم امام حسین یه جای خیلی وسیعیه
پرسیدم ازش فلانی تو اینجا چیکار میکنی؟ گفت میخوای بدونی من که شمر بودم اینجا چیکار میکنم!؟ گفتم :اره بگو...
گفت:در لحد رو که بستید ملکین اومدن..دیدم سلام کردن اما به بالای سرم نگاه میکنن...
دیدم اقای امام حسین و حضرت عباس بالای سرم ایستادن!
آقا نگاهی به من کردن و فرمودن:تو شمری؟
سرم و انداختم پایین...
حضرت عباس فرمودند:سرتو چرا انداختی پایین؟
با خجالت گفتم: آقا من بد میخوندم ببخشید..
امام حسین نگاهی به من کردند و فرمودند: تو شمر مایی نه عمرسعد..
مادرم مارو فرستاده،انقدر دل مادر مارو شاد کردی وقتی شیعیان گریستند...
مادرم فرمودند:شب اول قبر تنهاش نزارید.!
بعد آقا فرمود:حالا اول اینکه؛ برادر جا و مکانش تا قیامت جنب حرمم باشه...
دوم اینکه؛روزی سه بار اجازه داره زیارت خودم بیاد نه ضریحم...
سپس آقا فرمود: پاشو برای ماهم تعزیه بخون
گفتم:آقا من مخالف خون بودم..
آقا ابوالفضل فرمود: اطاعت از امام واجبه
گفتم: چشم و شروع کردم به خوندن:من دستارو قطع میکنم،من سرها رو قطع میکنم
تا رسید به اینجا که گفتم..من زن ها رو به اسیری و کنیزی میبرم...
میگه دیدم آقا اباعبدالله دو دستش را روی عمامه گذاشت و نشست روی زمین و فرمود: خواهرم زینب چه کشید
@varesoon
Post #27141
1.57K
Forwarded from وارثون
