در یک ساختمان اداری قدیمی، کارمندان هر روز از کنار دری عبور میکردند که روی آن هیچ شمارهای نبود. در همیشه قفل بود و هیچکس نمیدانست پشتش چیست. یک روز یکی از کارمندان متوجه شد روی در با مداد نوشته شده: «فقط وقتی صدای تلفن را شنیدی، وارد شو.» همان شب، رأس ساعت ۱۱:۴۷ تلفنی در انتهای راهرو زنگ خورد. کارمند نگهبان به سمت در رفت و برای اولین بار دید قفل باز است. پشت در اتاقی قرار داشت که هیچ پنجرهای نداشت و یک تلفن روی میز آن زنگ میخورد. وقتی گوشی را برداشت، صدای مدیر ساختمان را شنید؛ مدیری که سه ماه قبل فوت کرده بود. صدا فقط یک جمله گفت: «پروندهی اتاق رو از کشوی سوم بردار.» کشوی سوم حاوی پروندهای دربارهی ساختمان بود. در اولین صفحه نوشته شده بود: «این اتاق نباید توسط کارمندان پیدا شود.» صفحهی بعد خالی بود، جز یک عکس از همان اتاق. در عکس، خودِ کارمند پشت میز نشسته بود و گوشی تلفن را در دست داشت. پایین عکس تاریخ فردای همان روز درج شده بود. او عکس را داخل پرونده گذاشت و از اتاق بیرون آمد. وقتی برگشت، در دوباره قفل شده بود. صبح روز بعد، مدیر جدید ساختمان اعلام کرد اتاقی در انتهای راهرو اصلاً وجود ندارد. اما روی میز کارمند، همان عکس قرار داشت؛ این بار پشت سر او، مدیر جدید هم در تصویر دیده میشد.
.صاد.
Post #728
3
Forwarded from شادی؛