در زمستانی که گذشت ، هنگامی که برفی نشست ، سردی حرفت چون سردی باد و قلب من چون یخ شکست .
اگر خواسته تو این است ، برخلاف میلم ، چشمانم را می بندم ، ولی بدان که من نتوانم کسی را جای تو چنین دوست بدارم ، که تو چون خون جریان داری در رگ های من ، که چنین بردی حواس و خواب من.
تیغ های گل بنفشم درون قلبم فرو رفت ، دردش را گاه گاهی احساس میکنم ، اما نمیتوانم خودم را نجات دهم ، از این افکار بی پایان ، زیراکه این حس فراموش شدنی نیست ، این درد پایان یافتنی نیست ، دیگر نیست.
حتی اگر چترم را هم از دست بدهم ، همچنان برایت زیر این باران ایستاده ام ، هرزمان احساس کردی خسته ای .. دعوت آغوشم را بپذیر .
من گر بِه ز شازده کوچولو باشم و جان هم دهم برای رُز خود، گر او ماندن نخواهد ، تمناهای من باشد چه سود ؟
Post #3632
861

خدای قلب من ،
- 🌚 2