اون پسر توی یه خانواده مهربون و حامی بدنیا اومد
پدر و مادرش هم عاشق همدیگه بودن و هم عاشق سیموس
سیموس یک برادر کوچکتر به اسم سلیمان هم داشته
اونا توی یکی از روستاهای دور افتاده از شهر بودن
متاسفانه توی یه روز شاد طاعون به روستای اون ها هم میرسه و سلیمان،برادر سیموس، رو ازشون میگیره
پدر ومادر سیموس افسردگی شدید میگیرن
پدر سیموس هر روز الکل مصرف میکنه که شاید دردش کم بشه و مادر سیموس هم انقدر ضربه روحی سنگینی براش بوده که هر روز عروسک سلیمانو بغل میکنه و بهش میرسه چون فکر میکنه پسر مرده اشه
سیموس از اون روز به بعد جهانش سیاه میشه
تو یکی از شب هایی که پدر سیموس تو بار درحال مشروب خوردن بوده
با یکی دعواش میشه و تو خیابون های تاریک پشت بار اونو میکشن
و همین باعث میشه که سیموس بشه سرپرست خانواده
کشاورزی، آهنگری، کارگری و... همه کاری رو امتحان میکنه تا مادرش رو خوشحال کنه
اما مادرش هم تو مدت خیلی کمی بعد از فوت پدرش مریض میشه و میمیره
سیموس وقتی از غم از دست دادن عزیزاش توی جنگل نشسته بوده صدای یه ساز رو میشنوه
با اون صدا دلش آروم میگیره ولی هیچوقت نوازنده اشو نمیتونه پیدا کنه
سیموس تصمیم خودشو میگیره که
نوازنده ای بشه که با صدای ترانه هاش دل هر آدمی رو به تپش بندازه
و به همین خاطر به شهر میاد و زیر نظر یه استاد به اسم دیار کار خودشو شروع میکنه
Post #165
22
سیموس حالا کیه