امروز خونوادم داشتن جدی در مورد یه خاطرهای حرف میزدن که خود شخص من یه طرف خاطره بودم آخر سر که حرفشون تموم شد پرسیدم کی این اتفاق افتاده که من یادم نمیاد؟ اونا اینجوری بودن که شت آخرش آلزایمرت بیشتر از قبل عود کرد
مغز پریشون حالی دارم تو نصف روز به سه تا کیدراما حمله کردم و الان فهمیدم حوصله شونو ندارم "دراپ کردن در کمین است" و الانم دارم به این فکر میکنم نقاشی بکشم یا که پیانو تمرین کنم؟ مامان از سر صبحه که داره میگه پس کی دوباره آموزشگاه خیاطی رفتنو شروع میکنی؟ کتاب داستایفسکی هم از اون گوشه اتاق داره بهم چشمک میزنه در آخر امروز جز باشگاه رفتن هیچ کار مفیدی انجام ندادم