تجلي و ظهور
در فلسفه اسلامي در تحليل چگونگي پديد آمدن موجودات، از طرح عليت ايجادي بهره میگیرند؛ زيرا از ديد فلاسفه مسلمان، هر يك از موجودات، در كنار وجود حقتعالي وجود مستقل دارند، و از این رو وجود خداوند علت و موجد هر يك از آنها و پديدآورنده وجود ايشان است. اما در عرفان كه بيش از يك وجود را نفي ميكند و همه موجودات را تهي از حقيقت وجود، و آنها را فقط شئون و احوال وجود حقتعالي ميشمارد، عليت ايجادي جايي نخواهد داشت، و علیت، جاي خود را به تجلي و ظهور ميدهد. به همين دلیل، هرگاه به كلمات علت و معلول و عليت در آثار عرفاني و در مقام شرح مباني عرفاني برمیخوريم بايد بدانيم مراد همان تجلي و ظهور است نه عليت ايجادي.
حل مسئله تجلي و ظهور از ديدگاه عرفا، در گرو بررسيهاي گستردهای است كه در اين مجال به طور گذرا رئوس مباحث آن ارائه ميشود.
نخست لازم است تا حدي درباره مقام ذات حق و مقام غيبالغيوبي و غيب مطلق تأمل کنیم.
مقام ذات
فيالجمله براي ما روشن است كه ذات خداوند مستجمع جميع كمالات و حقايق است. و همه آنها را ـ با تأكيد بر واژه همه ـ به نحو اطلاقي و اندماجي، كه هيچ حقيقتي در مقام ذات تشخص و تعين نداشته، بلكه مندك و مستهلك باشند، داراست.
بنابراين همه كمالات و حقايق و تعينات با دو ويژگي در مقام غيبالغيوبي وجود دارند:
ويژگي اول آن است که هر تعيني به نحو اطلاقي در آن موطن موجود است و هيچ تعيني با حفظ هويت تعيني خود در آنجا حضور ندارد، بلكه بدون هيچ امتيازي از دیگر حقايق و تعينات و در سراسر متن وجود غيبي حقتعالي و به حيثيت تقييديه او تحقق دارد. از این رو، در آن مقام، همه تعينات به نحو اطلاقي و بدون ترجيح يكي بر ديگري موجودند؛ در حالي كه همين تعينات در غير این مقام، و در ماسواي حقتعالي، به گونهاي هستند كه همواره يك تعين بر تعينات ديگر غلبه و ترجيح دارد. مثلاً در شخص عالِم، تعين علمي، و در شيطان، اسم و تعين اضلالي، و در پيامبران، تعين هدايتي غلبه و ترجيح دارد؛
ويژگي دوم آن است كه همه تعيناتي كه به نحو اطلاقي در مقام غيبالغيوبي موجودند، بهلحاظ نحوه تحقق، به شكل اندماجي تحقق دارند و به حيثيت تقييديه اندماجيه موجودند.
در باب نفس، حكما قاعده
«النفس في وحدتها كل القوي»
را در دو مقام جريان ميدهند: در مقام وحدت در كثرت، كه مقام سريان نفس واحد در قوا و مراتب متعدد نفس از عقل و خيال و حس و امثال آن است؛ در مقام كثرت در وحدت، كه همه حقايق و تعينات و كمالات نفساني در مقام ذات نفس مندك و مستهلك بوده، به نحو اندماجي موجودند. در بحث مقام غيبالغيوبي ذات حقتعالي، مدعاي عرفا آن است كه همه تعينات و حقايق مادون، از باب تحقق كثرت در وحدت، در آن مقام به نحو اطلاقي و اندماجي متحقق و موجودند.
كمون و بروز و سرّ بروز
بنابر آنچه در فقره پیشین گفته شد، همه حقايق به نحو كمون در ذات حقتعالي به صورت اطلاقي و اندماجي متحقق، و به وجود حق موجودند، و همه، شئون ذاتي خداوندند. ظهور و تجليای كه در عرفان ـ در برابر عليت فلسفي ـ مطرح است به معناي بروز يافتن آن كمونها، و جلوهگر شدن و نمايان شدن امور و حقايق مندمج و مخفي در وجود حقتعالي است.
عرفا در تبيين سرّ ظهور و بروز ميگويند، پس از كمال ذاتي كه غناي ذات و پُري آن را بيان ميكند، آن كمال ذاتي منشأ كمال اسمايي ميشود، بدینترتیب كه حقتعالي در اين كمال، ذات پر از كمالاتي است كه از شدت انباشتگی كمالات، گويا به حال لبريزي و انفجار رسيده است. اين وضعیت را «اکملیّت» ميخوانند. در اين مرحله حب و عشق رحمتي حقتعالي منشأ حركتي ويژه در خداوند ميشود كه از آن به حركت حبي یاد میکنند. در روايتی قدسي، كه عارفان مسلمان بر آن بسیار تأكيد میورزند، آمده است:
كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَيْ أُعْرَفَ؛
من گنجی پنهان بودم و دوست داشتم شناخته شوم، و از این رو، خلق را آفريدم تا شناخته شوم.
اين حركت حبي و رقيقه عشقي، به بروز كمالات و شئون ذاتي حقتعالي میانجامد و در نتیجه، هر آنچه در ذات حق كامن بوده است ظهور مييابد. بر این اساس از منظر عرفاني، ظهور و تجلي، بروز يافتن هرچه در حق كمون دارد است. اما اين ظهور و كيفيت و تحليل آن از منظر هستيشناسانه چگونه است؟
عرفا در تحليل پديده ظهور بر اين باورند كه حقيقت ظهور و تجلي، تقيد و تعين ذات مطلق است.
چنانكه پيشتر يادآور شديم، در مقام ذات هيچ تعينی در کار نیست، و هرچه هست به نحو اطلاقي و اندماجي تحقق دارد. اگر اين ذات مطلق در صفتي خاص و در تعين و تقيدي ويژه رخ نماید، پديده ظهور و تجلي روي خواهد داد.
Post #6809
270