خلاقيت را در يك تقسيم كلي ميتوان به دو معني بخش كرد: اول آنچه كه در روانشناسي مطرح ميشود و بمعناي «نوآوري» و نوانديشي است.
دوم معنايي كه جنبة فلسفي بيشتري دارد و در فلسفة اسلامي همواره به آن معنا بكار ميرود و بمعناي خلق از عدم است. مقصود ما در معناي دوم آن است.
در فلسفة اسلامي مصرانه بين آفرينش از هيچ و عدم و آفرينش از ماده فرق ميگذارند؛ نام آفرينش از هيچ (عدم)، «ابداع» است و آفرينش از ماده، «خلق» نام دارد. بنظر ميرسد كه خلاقيت، با ايجاد از عدم سازگارتر باشد. مسلمانان پيش از آنكه با فلسفة اسكندراني و يوناني آشنا شوند، اولين بار در قرآن با كلمة «ابداع» آشنا شدند. خداوند در قرآن دونوع آفرينش را براي خود بيان ميكرد، يكي بصورت «خلق»، يعني آفرينش اشياء مادي از مواد واشياء ديگر، و طبعاً بدست و كار ديگران به انجام ميرسيد، و ديگري كه بسيار مهمتر معرفي ميشد ـ «ابداع» يعني آفرينش از «نه چيز» بود كه در فلسفه و بخصوص عرفاناسلامي با ظرافت تمام آنرا با «خلق» فرق ميگذارند.
قرآن آفرينش از راه ابداع را با كلمة امر و گاهي باتعبير «كُن» بيان ميكند كه در اصطلاح به آن «كُن وجودي» ميگويند. نتيجة امر بـصورت «كُن»، وجود خارجي و تحقق عيـني هـمان چـيزي است كه خـداوند اراده فـرموده است. عـرفا و ملاصـدرا به اين كلمه، «كُن وجودي» نام دادهاند.
ما شبيه به اين «كُن وجودي» را در فلسفة باستاني ايران يا همان فلسفة اشراقي نيز ميبينيم كه تقريباً همان است كه امروز آنرا بنام logos ميشناسيم. لوگوس، هم جنبة گفتاري دارد و هم حالت امري و هم رمز ايجاد اشياء از «نه چيز» است، در عين حال، هم «عقل» است و هم قانون و هم روح، و در حوزة مسيحيت قابل تجسّد ميشود و جسم مسيح، مصداق خارجي آن ميگردد.
در عرفان اسلامي و مكتب ملاصدرا، بپيروي از قرآن، خداوند را داراي دو جنبة خلق و امر ميدانند زيرا آفرينش چه از عدم محض باشد و چه از ماده، هر دو بوسيلة خداوند انجام ميشود. خلق و امر را ميتوان بترتيب توليد و خلاقيت ناميد.
در جستجوي ريشة فلسفي خلاقيت در انسان، توجه به دو نقطة اصلي بسيار مهم است: اول، همين صفت الهي ـ يعني صفت خلاقيت او از عدم محض ـ كه در قرآن به «امر» تعبير شده است. دوم، اصل خلافت و جانشيني انسان، بدين معنا كه خداوند از ميان تمام موجودات جهان، فقط انسان را جانشين خود قرار داده است و موضوع اين مقاله، ارتباط ايندو با هم و ظهور خلاقيت در انسان بعنوان يك ويژگي در ميان همة موجودات است.
در قرآن موضوع جانشيني خدا ضمن داستان آفرينش آدم بيان گرديده است. در آنجا آمده است كه خداوند به ملائكه فرمود كه ميخواهد مخلوقي را بيافريند كه جانشين او خواهد شد. در همان سوره آمده است كه خداوند به فرشتگان و موجودات آسماني امر كرد كه به انسان سجده كنند و جز شيطان همه به وي سجده كردند، گويي با اين كار خود، خلافت و جانشيني انسان را برسميت شناختند.
همچنين در سنت اسلامي و برخي ديگر از اديان ابراهيمی آمده كه «خداوند انسان را بصورت خود آفريده است». معني اين سخن آنستكه اين انسان كه جانشين خداست و بصورت خدا آفريده شده، «خداگونه» است و جانشين خدا منطقاً بايستي شباهتهايي با خدا داشته باشد.
بدنبال يافتن اين شباهت، حداقل نشانة وجود خلافت الهي و خداگونگي در انسان بآنستكه وي نيز مانند خداوند قدرت بر آفرينش داشته باشد، اما نه آفرينش بمعناي «ساختن» وتوليد كردن اشياء، زيرا حتي بسياري از حيوانات، كم و بيش اين توانايي را دارند ونمونة آن لانهسازي آنهاست. بنابرين بنّايي و هرگونه ساختن را نميتوان براي انسان يك ويژگي دانست، از اينرو بايستي مقصود از آفرينشي را كه ويژه انسان است، آفرينش از نوع ابداع يا ايجاد از عدم محض دانست كه معناي واقعي خلاقيّت است.
بتعبير ديگر، با توجه به دو جنبة «خلق» و «امر» كه در افعال خداوند وجود دارد، چون «خلق» بمعناي ساختن از ماده و شكل دادن به آن، در موجودات ديگر پستتر ازانسان نيز وجود دارد، پس آن ويژگي كه مخصوص افعال خدا و ويژه افعال جانشين او ميتواند باشد جنبة «امر» (يعني خلاقيت از عدم) است.
مؤيد اين نظر در حديث(قدسي) آمده است كه خداوند خطاب به جانشين بشري خود ميگويد: «من (هر چيز را بخواهم بيافرينم) ميگويم بشو (كُن) و موجود ميشود، و ترا آنگونه ساختم كه
Post #3121
178