سخن از “نيستي” و “فنا” يكي از محوريترين آموزههاي عرفان در همة اقوام و ملل است. اما برخي عرفا در بيانات خويش “نيستي” را پر رنگتر كرده، تأكيد بيشتري بر آن ورزيدهاند و به خصوص، در مقام شعر و تمثيل، استعارات گوناگوني براي “نيستي” به دست داده بناي رفيعي بر آن استوار نمودهاند. مولوي و اكهارت از اين دست عرفايند.
1- نيستي براي مولوي
مولوي مثنوي آموزشي خويش را با “ني” آغاز كرده ما را دعوت به “نيستان” مي نمايد:
بشنو از “ني” چون حكايت مي كند از جدايي ها شكايت مي كند
(مثنوي، 1/1)
حتي خود بسم الله نميگويد و نعت خدا و پيامبر نمينمايد و سخن را به دست “ني” ميسپارد. اما چرا سخن را بايد از “ني” شنيد؟ چون كه ني “نيست”است، از خود هيچ ندارد و صرفاً آن را ميگويد كه معشوق در وي دميده است. كدام معشوق؟ معشوقي كه در “نيستان” منزل و مأوي دارد. آن جا كه ديار نيستي و بي رنگي است. اين است كه مولانا بر عدم عاشق است و مست نيستي است:
بر عدم باشم نه بر موجود مست زان كه معشوق عدم وافيتر است
(مثنوي، 5/315)
براي وصال اين معشوق بايد “هستي” را خرج كرد و از آن دست كشيد:
جاي دخل است اين عدم از وي مَرَم جاي خرجست اين وجود بيش و كم
(مثنوي، 2/689)
دولت عشق در نيستي خيمه زده است. هر كه دولت را در هستي بجويد ابلهي بيش نيست:
دولت همه سوي نيستي بود ميجويــد ابلهش ز هستي
(ديوان، غزل 2741)
آينة هستي چه باشد نيستي نيستي بر گ تو ابله نيستي
(مثنوي، 1/3201)
همة ما به ظاهر تجربة فراواني از هستيهاي گوناگون و اطوار رنگارنگ هستي داريم اما تجربة “عدم”، “نيستي” و “بي رنگي” تجربة دهشتناك و در عين حال گرانبهايي است كه مولانا ما را بدان دعوت ميكند:
عمري بيازمودي هستي خويش را يك بار نيستي را هم بايد آزمود
(ديوان، غزل 863)
هر كس چون مولوي اين “نيستي” را ولو يك بار آزموده و در بحر نيستي مستغرق شده و طعم و لذت آن را چشيده باشد خواهان دوام اين استغراق است:
چون شنيدي شرح بحر نيستي كوش دايم تا بر اين بحر ايستي
(مثنوي، 6/1466)
همين تهي شدن از “هستي” است كه مولوي را از خودش نفي كرده و وي را تبديل به “ني” نموده و باعث شده است كه بتوانيم زمزمة معشوق و صداي سخن عشق را از اين “ني” بشنويم:
از وجود خود چو ني گشتم تهي نيست از غيـــر خدايــم آگهـي
حاصل آن كه “نيستي” چنان منزلتي براي وي مييابد كه به صورت دين و آيين وي ظاهر ميشود:
گم شدن در گم شدن دين من است نيستي در هست آيين من است
(ديوان، غزل 430)
و هر كه را بر اين دين و آيين نيست كافر ميشمارد:
چون نيستي تو محض اقرار بـود هستي تــو سرمــاية انكار بــود
هر كس كه ز نيستي ندارد بويي كافر ميرد اگر چه دينــدار بــود
(ديوان، رباعيات)
اما همين نيستي طريقي است كه وي را به معراج ميبرد.
چيست معراج فلك اين نيستي عاشقان را مذهب و دين نيستي
(مثنوي، 6/233)
اين نيستي مركبي است كه به سوي هستي مطلق ميكشاند.
خوش براقي گشت خنگ نيستي ســوي هستــي آردت گر نيستي
(مثنوي، 4/555)
يعني همين “نيستي در هستي” و فناي في الله آيين و دين مولاناست و وي را به “هستي در نيستي” و بقاي بالله ميرساند.
گم شدن در گم شدن دين من است نيستي در هست آييــن مــن است
(ديوان، غزل 430)
هالك آمد پيش وجهش هست و نيست هستي اندر نيستي خود طرفه ايست
(مثنوي، 3/4662)
نيستي پيش كشي است كه عين هستي است:
پيش كشم نيست به جز نيستي نيستيــم را تـــو لقب هســت نــه
(ديوان، غزل 2422)
و از همين هيچ بودن و ناكسي است كه مولانا “تشخص” يافته “كسي” ميشود:
من كسي در ناكسي دريافتم پس كسي در نــاكسي دربــافــتم
(مثنوي، 1/1735)
2- نيستي در نگاه اكهارت
نيستي و “بي رنگي” در آثار مايستر اكهارت نيز بسيار پررنگ و پردامنه است؛ به نحوي كه مي توان گفت شناخت و وصول به “نيستي” جهان بيني و ايدئولوژي او را تشكيل ميدهد. اكهارت در اين مورد اصطلاحي در زبان آلماني وضع كرده است كه ظاهراً قبل از او سابقه ندارد و آن Abegescheidenheit است. اين واژه در هيچ يك از نوشتههاي آلماني قبل از او يافت نميشود هر چند مشخص است كه از فعل Scheiden به معناي جداسازي (Separate) و يا انشقاق (Split off) مشتق شده است. مسلماً اكهارت اين واژه را براي تعبير از تجربهاي به كار ميبرد كه خود واجد آن بوده است. اين اصطلاح و تعبير، بسيار شبيه اصطلاح پوست انداختن است كه بايزيد به كار ميبرد و حاكي از آن است كه هر دو عارف تجربة واحدي را تعبير ميكنند. عبارت بايزيد به روايت عطار چنين است: “گفت از بايزيدي بيرون آمدم چون مار از پوست، پس نگه كردم، عاشق و معشوق يكي ديدم كه در عالم توحيد همه يكي توان بود. و گفت از خداي به خدا رفتم تا ندا كردند از من در من كه اي تو من. يعني به مقام الفناي في الله رسيدم
Post #2942
200