چيستي عرفان اسلامي
عرفان، از ريشه عرف و به معناي شناختي است كه با تفكر و تدبر در آثار شيئي به دست ميآيد. راغب اصفهاني، در مفردات ميگويد: «معرفت و عرفان، شناختي است كه به واسطه فكر و انديشه در نشانههاي اشيا به دست ميآيد. شناخت، اخص از دانش و با انكار متضاد است»
واژهشناسان و لغتدانان در معناي عرفان ميگويند: عرف، به معناي دستيابي به رايحه يا دستيابي به صورت و گونه محبوب است. بنابراين، استشمام بوي خوش حبيب و آشنايي ديده به جمال او، عرفان است. عرفان اسلامي از ديدگاه عرفانپژوهان نيز به معناي «سير در اسماء و صفات حق و سلوك در محدوده شرع مقدس، در روند خرق حجابهاي ظلماني و نوراني، تا حد اتصال به معدن عظمت و تعلق به عز قدس است.» «انسان تا به قدم فكر و استدلال طالب حق و سائر اليالله است، سيرش عقلي و علمي است و اهل معرفت و از اصحاب عرفان نيست، بلكه در حجاب اعظم و اكبر واقع است... . اين سفر عرفاني اليالله و مهاجرت شهودي تحقق پيدا نكند، مگر به خروج از بيت مظلم نفس و اختفاي آثار آن»
علامه قيصري از شارحان مكتب ابن عربي و صاحب شرح معروف بر فصوص الحكم ابن عربي (عارف بزرگ قرن هفتم) نيز در رساله توحيد و نبوت و ولايت، در تعريف عرفان ميگويد: «عرفان به معناي شناخت حضرت حق از حيث اسماء و صفات و شناخت مبدأ و معاد و حقايق جهان و كيفيت رجوع اين حقايق بهسوي حقيقت واحد است كه همان ذات اقدس احديت است و نيز شناخت راههاي سير و سلوك و جهاد در راه رهايي نفس است.» بنابراين، عرفان دانشي است كه درباره خداوند سخن ميگويد و معرفت به خداوند و اسماء و صفات و آثار و تجليات و شئون خداوند از طريق علم حضوري است. پس از علامه قيصري، اين تعريف وي در عرفان نظري پذيرفته شده است، ولي پيش از قيصري و ابن عربي، از عارفان بزرگي مانند بايزيد بسطامي، جنيد بغدادي، سهل تستري، حلاج، خواجه عبدالله انصاري، غزالي و ابوسعيد ابوالخير ميتوان نام برد كه مكتبشان جداست. مكتبهايي چون صحو، محو، مكتب خراسان، مكتب بغداد، يا عنوانهايي مانند آن در عرفان اسلامي وجود داشته كه هريك ويژگيهايي دارند.
ابوعلي سينا كه خود اهل عرفان بوده، دراينباره چنين نگاشته است: «آغاز عرفان، رهايي از خود و آستين افشاندن بر دنيا و مافيها، دور ريختن و ترك همه و پيوستن به او؛ يعني اتصاف به صفات حقتعالي و انجام آن با رسيدن به حق و لقاي پروردگار و وقوف در آستانه ربوبي است»
صدرالمتألهين، عارفان را اينگونه توصيف ميكند: «اهل معرفت، چون انوار الهيه و صفات و افعال الهي و كيفيت تصرف حق در هستي را، به چشم حقبين شهود كردهاند، هيچگونه شك و شبههاي در ساحت ايمان آنان راه نخواهد يافت.» در اين تعريف، ملاصدرا نيز مانند ديگر عارفان، به تعريف عرفان و عارفان ميپردازد و عرفان را شهود اسماء و صفات و تجليات الهي ميداند.
با توجه به آنچه گفته شد، عارف كسي است كه با آگاهي و شناخت به ذات و صفات و اسماء حضرت حق و رهايي نفس از زشتيها، ديده جان، به رخسار جانان روشن كرده و تمام انديشه خويش را به جهان قدس و جبروت حق متوجه كرده و پيوسته از تابش نور حق در نهانخانه دل خويش توشه برميدارد. در حقيقت، عارف، بر اثر گسترش و اشراف نوراني «منِ انساني» بر جهان هستي است به جهت قرار گرفتن «من» در جاذبه كمال مطلق، كه به لقاءالله منتهي ميگردد.
اين عرفان كه سير آن «حيات معقول» و مقصدش «قرار گرفتن در جاذبه كمال مطلق به لقاءالله» است، با قرار گرفتن در شعاع جاذبيت الهي پايان ميگيرد.آري «منِ» انسان با تكامل عقلي و قلبي از خود طبيعي ميگذرد و به «من ملكوتي» راه مييابد. اين منِ ملكوتي است كه شايستگي اشراف حقيقي به جهان هستي را نصيب انسان ميكند. شبيه چنين تعريفها و تعبيرهايي درباره عرفان در متون روايي و حديثي از قول معصومان عليهم السلام آمده است. براي مثال، از امام صادق عليه السلام نقل است:
العَارِفُ شَخصُه مَعَ الخَلقِ وَ قَلبُه مَع اللهِ لَوْسَها قَلبُه عَنِ اللهِ طَرفَةَ عَينٍ لمَاتَ شَوقاً اليه و الْعارِفُ اَمينُ ودايعِ اللهِ وَ كَنزُ اسرارِه وَ معدِنُ انوارِه و دَليلُ رَحمَتِه علي خَلقِه وَ مَطَّيةُ عُلومِه وَ ميزانُ فَضلِه و عدلِه. قد غَنِي عَنِ الخلَقِ وَ المُرادِ وَ الدّنيا لا مونِسَ لَه سِوَي اللهِ و لا نُطقَ و لا اِشارَة و لا نَفَس الا بالله تعالي وَ للهِ وَ مِنَ اللهِ وَ مَعَ اللهِ فَهُو في رياضِ قُدسِه مَتردِّد، وَ مِنْ لطايِفِ فَضِله مَتزوِّدٌ وَ المعرفةُ اَصلٌ فَرعُه الايمانُ.
عارف، جسمش با مردم، ولي جانش با خداست. اگر آني از ياد خدا باز ماند، از شوق لقاي او قالب تهي خواهد كرد. عارف، امين سپردههاي الهي و خزينه اسرار و منبع انوار و دليل و راهنماي رحمت خدا بر خلق و مركب رهوار دانش او و ترازوي فضل و عدل وي است.عارف از مردم و از اهداف دنيوي بينياز است، مونسي جز خدا ندارد
Post #2633
156