🌿 «من بیخود و تو بیخود؛ ما را که بَرَد خانه؟»
مولانا از همین بیخودی آغاز میکند؛ از رها شدنِ «من» و «تو» و قدم گذاشتن به خراباتِ عشق؛ جایی که دیگر هشیاریِ عادتزده راهنما نیست:
🍷 «در شهر یکی کس را هشیار نمیبینم،
هر یک بَتَر از دیگر، شوریده و دیوانه»
پس دعوت میکند به خرابات؛ جایی که مستی، بیخبری نیست، بلکه بیداریِ جان است:
«جانا! به خرابات آ تا لذتِ جان بینی»
در این مستی، مرزِ میانِ خویش و بیگانه نیز آرامآرام محو میشود؛ تا آنجا که میگوید:
🌙 «گفتا که بنشناسم، من خویش ز بیگانه»
و آنگاه کشتیِ وجود، بیلنگر میشود؛ چرا که دیگر عقلِ حسابگر سکاندار نیست و عشق است که آدمی را میبَرد:
🌊 «چون کشتیِ بیلنگر، کژ میشد و مژ میشد»
✨ بیخودی در جهانِ مولانا، گمشدن نیست؛
محو شدنِ پندارِ جداییست.
وقتی «من» و «تو» فرو میریزند،
آنچه میماند عشق است؛
و آنجا که عشق است، خانه همانجاست. 🕊️
🦋💐🦋💐🦋
🆔 🌺عرفان🌼حکمت 🌸زندگی
💎💎💎
https://t.me/atesalbeallah
Post #23191
211