هفت وادی :
در منطق الطیر هدهد که نماد پیر راه است خطاب به مرغان عالم قبل از شروع پرواز از هفت صحرای بی کران ، هفت وادی را بدین گونه شرح می دهد:
گفت ما را هفت وادی در ره است
/
چون گذشتی هفت وادی، درگه است
هست وادی طلب آغاز کار
/
وادی عشق است از آن پس، بی کنار
پس سیم وادی است آن معرفت
/
پس چهارم وادی استغنا صفت
هست پنجم وادی توحید پاک
/
پس ششم وادی حیرت صعبناک
هفتمین، وادی فقر است و فنا
/
بعد از این روی روش نبود تو را
در کشش افتی، روش گم گرددت
/
گر بود یک قطره قلزم گرددت
وادی اول : طلب
چون فرو آیی به وادی طلب
/
پیشت آید هر زمانی صد تعب
چون نماند هیچ معلومت به دست
/
دل بباید پاک کرد از هرچ هست
چون دل تو پاک گردد از صفات
/
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات
چون شود آن نور بر دل آشکار
/
در دل تو یک طلب گردد هزار
طلب : در لغت بمعني جستن است و در اصطلاح صوفيان "طالب" سالکي است که از خواستن طبيعي و لذات نفساني عبور نمايد و پرده پندار از روي حقيقت براندازد و از کثرت به وحدت رود تا انسان کاملي گردد.یا به قولی از کشف المحجوب آنرا گويند که شب و روز به ياد حقیقت و حضرت عشق باشد در هر حالي در حقيقت «طلب» اولين قدم در تصوف است و آن حالتي است که در دل سالک پيدا مي شود تا او را به جستجوي معرفت و تفحص در کار حقيقت و اميدارد. طالب صاحب اين حالتست و مطلوب هدف و غايت و مقصود سالک است.
وادی دوم : عشق
بعد ازین، وادی عشق آید پدید
/
غرق آتش شد، کسی کانجا رسید
کس درین وادی بجز آتش مباد
/
وانک آتش نیست، عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود
/
گرمرو، سوزنده و سرکش بود
گر ترا آن چشم غیبی باز شد
/
با تو ذرات جهان همراز شد
ور به چشم عقل بگشایی نظر
/
عشق را هرگز نبینی پا و سر
مرد کارافتاده باید عشق را
/
مردم آزاده باید عشق را
عشق: بزرگترين و سهمناک ترين وادي است که صوفي در آن قدم مي گذارد. معيار سنجش و مهمترين رکن طريقت است. عشق در تصوف مقابل عقل در فلسفه است به همين مناسبت تعريف کاملي از آن نمي توان کرد (یعنی گفتار و نوشتار در بیان حالات ان ناتوان است) چنانکه مولانا گويد:
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت / شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت
شعرای بسیاری به این مرتبه رسیدند و حالات خودشان را در غالب غزل هایی به انسان ها سپردند مانند غزلیات دیوان کبیر مولانا، غزیلیات حافظ و سعدی و...
براي توجه به کيفيت عشق مي توان به مراجع زیادی می توان مراجعه نمود. برای مثال شهاب الدین سهروردي در کتاب رساله فی حقیقه العشق خود می گويد: "عشق را از عشقه گرفته اند و عشقه آن گياهيست که در باغ پديد می آيد. در بن درخت. اول، بيخ در زميني سخت کند، پس سر برآورد و خود را در درخت مي پيچد و همچنان مي رود تا جمله درخت را فرا گيرد و چنانش در شکنجه کند که نم در ميان رگ درخت نماند و هر غذا که بواسطه آب و هوا بدرخت مي رسد بتاراج مي برد تا آنگاه که درخت خشک شود."
بطوريکه گفته شد صوفيان را در توصيف عشق و محبت و محبوب و تقديم و تأخير آنها و کيفيت اين عشق و تاثير آن در سالک و لزوم عشق در طريقت بسيار سخن رانده اند و شرح آنهمه در اينجا ميسر نيست
وادی سوم : معرفت
بعد از آن بنمایدت پیش نظر
/
معرفت را وادیی بی پا و سر
سیر هر کس تا کمال وی بود
/
قرب هر کس حسب حال وی بود
معرفت زینجا تفاوت یافتست
/
این یکی محراب و آن بت یافتست
چون بتابد آفتاب معرفت
/
از سپهر این ره عالیصفت
هر یکی بینا شود بر قدر خویش
/
بازیابد در حقیقت صدر خویش
معرفت: معرفت نزد علما همان علم است و هر عالم به حضرت حقیقت همان عارف است و هر عارفي عالم. ولي در نزد اين قوم معرفت صفت کسي است که خداي را به اسماء و صفاتش شناسد و تصديق او در تمام معاملات کند و به نفي اخلاق رذيله و آفات آن بنماید و او را در جميع احوال ناظر داند و از هوا جس نفس و آفات آن دوري گزيند و هميشه در سروعلن با خداي باشد و باو رجوع کند. (برگرفته از کتاب رساله قشيريه )
وادی چهارم : استغنا (بی نیازی)
بعد ازین، وادی استغنا بود /
نه درو دعوی و نه معنی بود
هفت دریا، یک شمر اینجا بود
/
هفت اخگر، یک شرر اینجا بود
هشت جنت، نیز اینجا مردهایست
/
هفت دوزخ، همچو یخ افسردهایست
هست موری را هم اینجا ای عجب
/
هر نفس صد پیل اجری بی سبب
تا کلاغی را شود پر حوصله
/
کس نماند زنده، در صد قافله
گر درین دریا هزاران جان فتاد
/
شبنمی در بحر بیپایان فتاد
استغنا: یعنی بی نیازی یا رسیدن نفس به حالت بدون خواستن دنیوی .ترک اعراض دنيوي است ظاهراً و نفي اعراض اخروي و دنيوي باطناً و تفصيل اين جمله آنست که مجرد حقيقي آن کسي بود که بر تجرد از دنيا طالب عوض نباشد بلکه باعث بر آن تقرب بر حضرت الهي بود. خالي شدن قلب و سر سالک است از ماسوي الله است
Post #2118
229