مبانی نظري عرفان عاشقانه عبارت از ابعاد معرفتی است كه به شـناخت حقیقـت عشـق
به عنوان يك مقولة هستیشناسی میپردازد و نتیجة آن، افزايش معرفـت نسـبت بـه حقـايق
هستی است، در برابر »مبانی سلوكی« كـه بـه عشـق بـه عنـوان يـك محـور مـوثر در سـیر و
سلوك عرفانی میپـردازد. بعـد نظـري عشـق، عشـق را در بـرون از سـیر و سـلوك و جـان
عارف، در ساحتِ حقیقت خارجی شامل مـی شـود و بعـد عملـی آن، عشـق را در منظـر
درونیات يعنی در ساحت جانِ سالك فرا میگیرد. به عنوان نمونه، ايـن يـك اصـل اسـت
كه: »حب الهی به ذات، از علم او نشأت میگیرد )منشأ حبّ، علم است.«. همچنـین : »عشـق
بهانة آفرينش هستی است«. عرفان جمالی مدعی است كه جهان زايیده عشق است. خداونـد
به ذاتش علم دارد و علم به ذات، مستوجب حب و عشـق بـه كمـا لات و زيبـايی هـاي الهـی
است و عشق به ذات نیز مستوجب تجلی آن زيبايیها میباشـد، بـه گونـه هـاي مختلـف، درقالب اسما، صفات، اعیان و... بنابراين، عشق از علم و معرفت و بصـیرت ناشـی مـی شـود، و
هرچه علم زیادتر باشد، عشق سوزانتر و كاملتر خواهد بود؛ مانند علم و عشـق خدا نسـبت
به زيبايیهاي ذات.
همه موجودات تجلی عشق خداوند به ذات هستند و به همین جهت عرفـا عشـق را مـاده
اولیه خالقیت و بهانة وجود میدانند؛
اصول و مبانی معرفتی جريـان عرفـان عاشـقانه چنـان اهمیتـی دارد که سالك نمیتواند بدون فراگیري اصول، پیششرطهایی و پیش زمینه هـاي معر فتـیِ
اين جريان عرفانی، پا به وادي سلوكیِ ويژهای گذارد؛ وگرنه به انحراف كشـیده مـی شـود.
Post #2034
124