ادله اثبات وحدت وجود
ما كه باشيم اى تو ما را جان جان
تا كه ما باشيم با تو در ميان ما عدم هاييم هستيها نما
تو وجود مطلق وفانى نما
بادما و بود ما از داد تست
هستى ما جمله از ايجاد تست
«مولانا»
گرچه بسيارى از ادله عقلى كه عرفا در مورد اثبات وحدت وجود اقامه نموده اند از نوعى ضعف منطقى برخوردار است اما دليلى كه از جانب بنيانگذارحكمت متعاليه صدر المتالهين، اقامه شده و بر چند مقدمه، از جمله اصالت وجود و رابط بودن وجود معلول نسبت به علت، مبتنى است پايه متينى براى طرح بحث و استنتاج فروعات بحث را به دست مى دهد.
اصولا چنان كه خواهيم ديد، اثبات هر يك از دو مساله
«وحدت شخصى وجود»
و «تجلى و ظهور» ملازم با اثبات ديگرى است.
برهان ديگرى كه بر اين مطلب اقامه شده، از راه مستقل و نامحدود بودن علت و بسيط الحقيقه و كل الاشياء بودن آن است، بدين بيان : هنگامى كه علت،بى نهايت باشد، معلول را آن چنان ضعيف مى كند كه جايى براى او باقى نمى گذارد.برهان بدين صورت تنظيم مى شود كه علت، مستقل و لابشرط است و بسيط الحقيقه و نامحدود و چنين وجودى خلايى را باقى نمى گذارد تا «غير» رخ بنمايد ودر نتيجه، تحقق كثرتى (جز به عنوان وجه علت و جلوه آن) ممكن نيست.
مولاناگويد :
پيش بى حد هر چه محدود است لاست
كل شى ء غير وجه الله فناست
مساله وحدت شخصى وجود و ارتباط حق و خلق برطبق اين مبنا در آيات قرآن و احاديث اماميه به وضوح وارد شده است; از جمله آيه سوم از سوره حديدكه «هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن; او ابتدا و پايان و پيدا و نهان امور است.»
اميرالمؤمنين در نهج البلاغه مى فرمايد: «ليس فى الاشياء بوالج و لا عنها بخارج » بدين مضمون كه: او داخل اشياست، لكن نه به نحو تركيب با آنها و از اشيا خارج است، نه به نحو بر كنارى از آنها.
از امام رضاعليه السلام نيز روايت شده كه «متدان فى بعده لا بنظير فهو قريب غير ملتزق و بعيد غير متقص ، او در عين دور بودنش نزديك است، نزديكيى كه نظيرى درمخلوقات ندارد. پس او نزديك است، نه بدان نحو كه چسبيده به اشيا باشد و دوراست نه به نحوى كه خالى از اشيا باشد».
نتيجه اين روايت اين است كه الآن نيز حق تعالى هست و چيزى غير اونيست و الان نيز نورى است كه در او تاريكى نيست و هم اكنون راستيى كه دروغ در آن راه ندارد... .
مرحوم علامه طباطبايى مساله وحدت وجود و ارتباط آن با تجلى رابدين سان بيان مى كنند:
«نظر به وجود نامتناهى و احاطه تامه كه لاهوت نسبت به جهان ممكنات دارد، ارتباط لاهوت را با جهان آفرينش، هرگز نمى توان به صورت حلول يااتحاد يا انفصال توجيه كرد، بلكه نزديكترين و تا حدى مناسبترين تعبيرى كه براى اين مطلب مى توان پيدا كرد، همان لفظ «تجلى و ظهور» است كه قرآن كريم نيز آن را به كار برده و اولياى دين و مخصوصا پيشواى اول شيعه در كلام خود، اين تعبير را بطور مكرر به زبان آورده است; خداى بزرگى كه هستى پاكش نامتناهى است و از هر جهت به جهان آفرينش، احاطه وجودى دارد،نمى توان گفت كه: در يك جزء از اجزاى جهان حلول كرده و در ميان چهارديوار هستى، وجود محدودى محبوس و زنجيرى شده است، يا هويت واجبى خود را تبديل به هويت يكى از ممكنات نموده و عين يكى از ساخته هاى خود شده است و همچنين نمى توان گفت اين ذات نامتناهى و محيط على الاطلاق ، در يك گوشه از گوشه هاى جهان آفرينش جايى براى خود بازكرده و در عرض مخلوقات خود قرار گرفته است و مانند يكى از پادشاهان فرمانروا در قلمرو صنع و ايجاد سلطنت مى كند، بلكه آنچه در توجيه رابطه لاهوت با اين عالم مى توان گفت اين است كه وجود نامتناهى حق (عز اسمه)كه على الاطلاق به همه چيز محيط است، پيوسته از همه چيز و در همه جاظاهر و هويدا بوده، خود را نشان مى دهد، بى آنكه دامن كبرياى او با ماده ومكان و زمان آلوده گردد. اشيا با اختلاف فاحشى كه در ميان خود از جهت وجود دارند، هر كدام به مثابه آينه اى هستند كه به حسب صلاحيت ويژه خود،هستى پاك او را نشان مى دهند; البته بديهى است كه هر محدوديتى كه در اين صورت پيش آيد، از ناحيه «مرآت » است نه «مرئى » و هر نقص كه مشهودشود، از مجلى است نه از متجلى، از «مظهر» است نه از «ظاهر» البته روشن است كه اين نظر نه حلول و اتحاد را در بردارد و نه انفصال و انعزال را كه هر دومستلزم محدوديت و جسميت مى باشند. موجودات نه با خدا متحدند و نه ازخدا جدا، اگر نظريه حلول و اتحاد صحيح بود، فرقى ميان خدا و خلق نبود و اگرنظريه انفصال درست بود، يك بعد نامتناهى ميان خداو خلق پيدا شد و باز به واسطه عروض محدوديت بر لاهوت و انقطاع حتمى، رابطه خدايى دركار نبود».
Post #1811
103