پروانه پرسید:
وقتی که دلتنگ میشوی چه میکنی؟
کرگدن گفت: دلتنگ؟
پروانه گفت:
وقتی دلت یک نفر را بخواهد که نیست..
کرگدن گفت: دلم کسی را نمیخواهد! حالا تا باران شدیدتر نشده برو، ابرهای سیاه را نمیبینی؟
پروانه حرفی نزد؛ آبش را نوشید و پر کشید و رفت.
بعدتر کرگدن از فرشته مهربان خیال پرسید:
بر نمیگردد، نه؟
فرشته غمگین نوازشش کرد و گفت: نه!
کرگدن آرام زمزمه کرد: چه حیف!!
دلم گرم میشد وقتی میخندید؛
حیف که باران شدیدتر میشد،
وگرنه میشد که بماند!
فرشته آرام نوازشش کرد،
بعد لالایی محزون را برایش خواند..
کرگدن چشمهایش را بست و فهمید:
"دلتنگی یعنی شوق دیدن منظرهای ناممکن..."
ابرها کم کم از آسمان به گلویش کوچ میکردند، و فرشته خوب میدانست!
این عاصی غمگین دیگر هرگز از ته دل نخواهد خندید..
Post #9852
453

