دیر زمانی است که به دست روایت گرانی احوال مینویسیم که جوهر ز خون میگیرند، آزادی را با جوهر خون می سرآیند و ظلم را با گُل درون گلوله هم وزن میکنند؛ آری! سخت است زندگانی، سخت است مردن درعینحال بودن و سخت است بودن درعینحال مردن؛
در اینجا هرکه فکر میکند و به فکر وادار میکند میمیرد، در اینجا پرندگان در قفس پرواز میکنند و آزادی محبوس کاغذهاست، در اینجا قابها فرزندان مادراناند، اینجا سرزمین گلهایی است که در بیابان میرویند، اینجا قبرستان رؤیا و بهشت برین احمقهاست، اینجا هرچه بیشتر بدانی کمتر میمانی؛ آری اینجا میهن من است!
دردها میسوزند و سوختن سیاهی و سیاهی خاکستر میکند تو را و آدمهای خاکستری را در جایجای خیابان میبینی، بُهت ارزان و لبخند فروشی است تو لبخندت را چند خریدهای؟ پدرها شرمنده نان شب فرزندان و مادرها زیر لب مشغول کلنجارند برای پاسخ سؤالهایی که فرزندانشان میپرسند؛
گفتند مشکل رفتن شماست، مگر نامش رفتن است؟ نامش نبودن راهی برای بودن است راهش شنیدن ماست نه محو شمارش تعداد رفتهها، گفتند بگویید بخواهید مطالبه کنید از درد بخوانید؛ اما تنها آنچه نصیب شد به بیراهه کشیدن و برچسبزدن و نامیدن ما با الفاظ دیگری بود ما نسل برچسب خوردههاییم؛
چنان من که اکنون میخواهم و میگویم و مطالبه میکنم؛ اما میدانم صدایم بهجای رسا و شنیده ترشدن خاموشتر خواهد شد و روزی ردی از من باقی نخواهد ماند، درد من درد چیزهایی است که به دست من نیستند؛ اما آیندهام را خاموش کردهاند، درد من کوچکشدن سفرهٔ خانه و خستهتر بودن پدر است، مطالبه من توضیح است توضیح شفاف از چیزهایی که پنهان شد، از قطعی از سانسور از نگفتن، مطالبه من از قراردادهایی که سرنوشتشان به میلیاردها دلار خسارت گره خورد. مطالبه من کرسنت است، مطالبه من گم شدن چیزهایی است که گم نمیشوند؛ درد من صفرهایی است که از ابتدا تا آخرشان را نمیتوانم ببینم، مطالبه من چیزهایی است که بدیهی اما آرزو هستند، درد من قطعی آب و نبودن برق است، درد من اینهمه استعداد و منابع است که به سرانجام نرساندنش سختتر از موفقبودنش است، درد من نفهمیدن نبودن یک دکل، درد من اشتباههایی انسانی که همیشه قربانیاش ماییم، مطالبه من توضیح محاکمهنشدنهای بعضی و محاکمهشدنهای سریع بعضی دیگر است، مطالبه من جوانی و مطالبه من چیزی است که از توضیحش سرباز میزنند و نمیخواهند بشنوند و بسیار چیزهایی دیگر که با آنها زندگی میکنیم و اکنون کتابی شدهاند که بیپایان است؛
اما من سلاحی دارم به نام قلم به نام فکر که نمیمیرد گرچه دستانم خالیست، اما تفکری در ما زنده است که هرگز نمیمیرد، به امید روزهایی بهتر، به امید آزادی.
🖤تقدیم به ۱۷۶ لالهِ گلگونِ پرواز شمارهٔ ۷۵۲ هواپیمایی بینالمللی اوکراین
محمد کرامتی نسب ۱۸ دی ۱۴۰۴
✈️. سرمقاله دهمین شماره از نشریه علمی دانشجویی آسپاد.
✈️Telegram|💼Linkedin|📷Instagram
