امروز وسط مورنینگ وقتی داشتم حرف میزدم یهو متوجه شدم دارم استادا رو تار میبینم!
یعنی هم میسوخت، هم درد میکرد، هم نمیتونستم باز نگهش دارم، هم دیگه داشتم تار میدیدم همهچیز رو!
ذهنم شروع کرد به تولید سناریو و سریع رفتم آپشنای زندگی با یک چشم رو بررسی کردم. من همینطور داشتم فکر میکردم اگر فقط بخوام به زندگی با چشم راستم ادامه بدم چی میشه، که ناگهااااااااااان متاسفانه نوبتم نشد و یادم افتاد فردا هم کشیکم و یه قسمتی از استرسم رفت به این سمت که با یه چشم چه جوری بیمار ویزیت کنم؟!
راستش من از قبل هر سناریویی رو شما فکر کنین تو ذهنم برای ادامهی زندگیم چیده بودم جز کوری!
و چون بار اول بود داشتم از استرس پس میافتادم. اون پایین استادا سوال میپرسیدن و من داشتم با یک چشم میدیدمشون و تصور میکردم از این به بعد با یک چشم دیدن چه قدر ترسناکه!
علاوه بر این که نصف سالنو نمیدیدم و باید سرمو میچرخوندم تا ببینمشون، اون نصفی هم که میدیدم کج و معوج شده بودن!
اما میخوام بگم مرگ بر بیخوابی! الان که چند ساعت خوابیدم، دیگه تار نمیبینم و خب! درسته که همچنان یه چیزی توی چشمم وول میخوره، ولی زندگی با دو تا چشمی که میبینه، خیلی زیباست بچهها!
@ashofte_haliii
Post #9242
174
- ❤ 11
- 💔 3